همىبود رستم بايوان خويش * ز خوردن نگه داشت پيمان خويش
چو ديرى برآمد نيامد كسى * نگه كرد رستم بره بر بسى
بفرمود تا رخش را زين كنند * همان زين بآرايش چين كنند
بيامد بنزديك اسفنديار * همانگه بذيره شدش شهريار
جواب دادن رستم مر اسفنديار را
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * نوآيين سالار و فرخ جوان
من از بهر اين فر و اورند تو * بجويم همى راى و پيوند تو
نخواهم كه چون تو يكى شهريار * تبه گردد از جنگ در كارزار
كه من سام را نخوانم دلير * كه زو بيشه بگذاشتى نره شير
بخنديد از رستم اسفنديار * چنين گفت كاى پور سام سوار
بيارام و بنشين و بردار جام * ز تندى و كندى مبر هيچ نام
برفتند باهم بپردهسراى * گزيدند هر دو بآرام جاى
بفرمود مهتر كه جام آورند * بجام آن مى لعلفام آورند
ببينيم تا رستم اكنون ز مى * چه گويد ز احوال كاووس كى
بياورد يك جام مى مىگسار * كه كشتى برو بر بكردى گذار
چو هنگامهء رفتن آمد فراز * ز مى لعل شد رستم سرفراز
چنين گفت با آن يل اسفنديار * كه شادان بزى تا بود روزگار
مى و هرچه خوردى ترا نوش باد * روان بدانديش بىتوش باد
تن خويشتن را تو مستاى هيچ * بايوان شو و كار فردا بسيج
ببينى كه من در صف كارزار * چنانم كه با باده و مىگسار
كنون بند بر پاى نه بىدرنگ * بدان تا نباشد ببيهوده جنگ
دل رستم از غم پراندوه شد * جهان پيش او چون يكى كوه شد
چنين گفت پس با سرافراز مرد * كه انديشه روى مرا كرد زرد
تو يكتا دلى و نديده جهان * جهانبان بمرگ تو كوشد نهان