نشست از بر تخت زر شهريار * بشد نزد او فرخ اسفنديار
به فرزند نامى چنين گفت شاه * كه از راستى مگذر اين نيست راه
بگيتى ندارى كسى را همال * مگر بىخرد نامور پور زال
به مردى همى ز آسمان بگذرد * همان خويش را كهترى نشمرد
بپيچد سر از راه و فرمان ما * سر اندر نيارد به پيمان ما
سوى سيستان رفت بايد كنون * به كار آورى رنگ و بند و فسون
برهنه كنى تيغ و كوپال را * به بند آورى رستم زال را
بدادار گيتى كه او داد زور * فروزندهء اختر ماه و هور
كه چون اين سخنها بجا آورى * ز من نشنوى زان سپس داورى
سپارم به تو تخت و گنج و كلاه * نشانمت با تاج در پيشگاه
چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه اى نامور پرهنر شهريار
تو با شاه چين جنگجوى و نبرد * هم از دشت تركان برانگيز كرد
چه جويى نبرد يكى مرد پير * كه كاووس خواندى ورا شيرگير
ز گاه سياوخش تا كيقباد * همه شهر ايران به دو بوده شاد
همىخواندندش خداوند رخش * جهانگير و شير اوژن و تاجبخش
نه او در جهان نامدارى نو است * بزرگست و با عهد كيخسرو است
چنين داد پاسخ باسفنديار * كه اى شيردل پرهنر نامدار
كسى كو ز عهد جهاندار گشت * به پيش در او نشايد گذشت
ره سيستان گير خود با سپاه * اگر تخت خواهى ز من با كلاه
چو اندر شوى دست رستم ببند * بيارش پياده بخم كمند
ز پيش پدر بازگشت او بتاب * هم از بهر تاج و هم از بهر باب
بايوان خويش اندرآمد دژم * لبان پر ز باد ابروان پر ز خم
كتايون چو بشنيد دل پر ز خشم * به پيش پسر شد پر از آب چشم
چنين گفت با فرخ اسفنديار * كه اى در جهان از يلان يادگار
ز بهمن شنيدم كه از گلستان * همىرفت خواهى بزابلستان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1546
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٤٦