چو لهراسب بر تخت بنشست شاد * بشاهنشهى تاج بر سر نهاد
دو فرزند بودش بسان دو ماه * سزاوار شاهى و تخت و كلاه
يكى نام گشتاسب ديگر زرير * كه زير آوريدى سر نره شير
پسر بود گشتاسب را نامدار * كجا نام او فرخ اسفنديار
دلش بود خرم بدان نيكبخت * بياراست بر رويش ايوان و تخت
آغاز داستان اسفنديار و مأمور كردن گشتاسب او را برزم رستم و رفتن او بزابلستان
كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشك آيد از جويبار
هوا پرخروش و زمين پر ز جوش * خنك آنكه دلشاد دارد بنوش
درم دارد و نقل و نان و نبيد * سر گوسفندى تواند بريد
مرا نيست آن خرم آن را كه هست * ببخشاى بر مردم تنگدست
همه بوستان پر ز برگ گلست * همه كوه پرلاله و سنبل است
به پاليز بلبل بنالد همى * گل از نالهء او ببالد همى
نگه كن سحرگاه تا بشنوى * ز بلبل سخن كردن پهلوى
همىنالد از مرگ اسفنديار * ندارد بجز ناله زو يادگار
كز آواز رستم شب تيرهابر * به درد دل شير و چرم هژبر
ز بلبل شنيدم يكى داستان * كه برخواند از نامهء باستان
كه چون مست بازآمد اسفنديار * دژم گشته از خانهء شهريار
كتايون قيصر كه بد مادرش * گرفته شب تيره آمد برش
چنين گفت با مادر اسفنديار * كه با من همى بد كند شهريار
اگر تاج شاهى سپارد به من * پرستش كنم چون بتان را شمن
اگرنه من اين تاج بر سر نهم * همه كشور ايرانيان را دهم
غمين شد ز گفتار او مادرش * همه پرنيان خوار شد در برش
سيم روز گشتاسب آگاه شد * كه فرزند او افسر ماه شد
همىدرد و انديشه بفزايدش * همه تاج و تخت پدر بايدش