نخستين از آن لشكر بىشمار * سواران شمشيرزن سى هزار
گزين كرد خسرو برستم سپرد * به دو گفت كاى نام بردار گرد
ره سيستان گير و بركش به راه * بهندوستان اندر آور سپاه
چو آن پادشاهى شود يكسره * بآبشخور آيد پلنگ و بره
فرامرز را ده كلاه و نگين * كسى كو بخواهد ز لشكر گزين
بزن كوس رويين و شيپور و ناى * بكشمير و كابل فزونى مپاى
كه ما را خود از جنگ افراسياب * نباشد همىخورد و آرام و خواب
اليمان و غرجه بلهراسب داد * به دو گفت كاى گرد خسرونژاد
برو با سپاهى بكردار كوه * گزين كن ز گردان لشكر گروه
سواران شايستهء كارزار * ببر تا برآرى از ايشان دمار
به اشكش بفرمود تا سى هزار * دمنده هزبران لشكرگذار
برد سوى خوارزم كوس بزرگ * سپاهى بكردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزمگاه * كه باشيده سازد همى رزمگاه
سپاه چهارم بگودرز داد * ز هر در ورا پند و اندرز داد
به دو گفت تا با دليران جنگ * سوى رزم تركان شود بىدرنگ
به لشكرگه آمد دمادم سپاه * جهان شد ز گرد سواران سياه
به پيش سپاه اندرون پيل شست * جهان پست گشته ز پيلان مست
وزان زنده پيلان جنگى چهار * بياراستند از در شهريار
بگودرز فرمود تا برنشست * بدان تخت زرين ابر پيل مست
بىآزار لشكر بفرمان شاه * همىرفت منزل به منزل سپاه
سپهدار پس گيو را پيش خواند * همه گفتهء شاه با وى براند
كه رو گو به پيران كه من با سپاه * بايدر رسيدم به فرمان شاه
نبايد كه بر دست من بر تباه * شوى بر فراوان گذشته گناه
برو بوم و خويشانت آباد گشت * ز تيغ منت گردن آزاد گشت
گر از تو پديدار نايد گناه * بباشى بجان ايمن از دست شاه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1522
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٢٢