و گر جز بدينگونه آيد جواب * من و گرز و ميدان افراسياب
ابا آنكه بايد بسيجيد جنگ * مرا بزم شير است و رزم پلنگ
بتركان نمانم من از تخت بهر * كمان من ابرست و بارانش زهر
چو صف بركشد از دورويه سپاه * گنهكار پيدا شود از گناه
پشيمانى آنگه نداردت سود * كه تيغ زمانه سرت را درود
خبر دادن پيران بافراسياب از آمدن گودرز و لشكر كيخسرو و سپاه ايرانيان بجانب توران
برافكند پيران هم اندر شتاب * نوندى بنزديك افراسياب
كه گودرز كشوادگان با سپاه * نهاد از بر تخت زرين كلاه
فرستاده آمد بنزديك من * گزين پور او گيو لشكرشكن
مرا گوش دل زير فرمان تست * به پيمان زبانم گروگان تست
سخن چون بسالار تركان رسيد * سپاهى ز جنگآوران برگزيد
فرستاد نزديك پيران سوار * ز گردان شمشيرزن سى هزار
به دو گفت بردار شمشير كين * وز ايشان بپرداز روى زمين
نه گودرز بايد كه ماند نه گيو * نه فرهاد و گرگين نه رهام نيو
چو پيران بديد آن سپاه بزرگ * به خون تشنه هر تن بمانند گرگ
بگيو آنگهى گفت برخيز و رو * سوى پهلوان سپه باز شو
بگويش كه از من تو چيزى مجوى * كه فرزانگان آن نبينند روى
مرا مرگ بهتر از آن زندگى * كه سالار باشم كنم بندگى
يكى داستان زد بر اين بر پلنگ * چو با شير جنگآورش خواست جنگ
بنام ار بريزى مرا گفت خون * به از زندگانى به ننگ اندرون
چو گيو اندرآمد به پيش پدر * همىگفت پاسخ به دو در بدر
بگودرز گفت اندر آور سپاه * بجايى كه سازى همى رزمگاه
كه او را همى آشتى راى نيست * بدلش اندرون داد را جاى نيست
چنين گفت با گيو پس پهلوان * كه پيران بسيرى رسيد از روان