چنين گفت مر جفت را نره شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير
ببريم ازو مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا بود مام خاك
و لكن تو اى پور فرخ سخن * زبان برنيا برگشاده مكن
كسى كو بود سوده در روزگار * نبايد بهر كارش آموزگار
ببينى تو كوپال گودرز را * كه چون درنوردد همه مرز را
زبانى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد همان نغز نيست
آمدن هومان ويسه بميان رزمگاه و در پيش صف ايرانيان مبارز خواستن و پرخاش كردن
چو هومان ويسه بدان رزمگاه * كه گودرز كشواد بد با سپاه
بيامد يكى بانگ برزد بلند * كه اى پرمنش مهتر ارجمند
شنيدم همه هرچه گفتى بشاه * وزان پس سپه بركشيدى به راه
كه چشم من از درگه كارزار * برافتد به پيران برآرم دمار
چو شير ژيان لشكر آراستى * همى به آرزو جنگ ما خواستى
كنون از پس كوه چون مستمند * نشستى بكردار غرم نژند
چنانى كه نخچير از نره شير * گريزان و شير از پس اندر دلير
يكى لشكرى را بهامون گذار * چه دارى سپاه از بر كوهسار
چنين بوده پيمانت با شهريار * كه بر كينه گه كوه گيرى حصار
به دو گفت گودرز انديشه كن * كه باشد سزا با تو گفتن سخن
بلى آمدم با سپاه گران * ز ايران گزيده فراوان سران
شما را بكردار روباه پير * به بيشه در از بيم نخچيرگير
همى چاره سازيد و درمان و بند * گريزان ز گرز و سنان و كمند
دليرى مكن جنگ ما را مخواه * كه روباه با شير نايد به راه
چو هومان ز گودرز پاسخ شنيد * چو شير اندر آن رزمگه بردميد
به دو گفت چون مى نيايى بجنگ * تو با من نه زانست كايدت ننگ
ازآنپس كه جنگ پشن ديدهاى * سر از رزم تركان بپيچيدهاى