ز دستان تو نشنيدى اين داستان * كه دارد به ياد از گه باستان
كه شيرى نترسد ز يك دشت گور * ستاره فراوان نتابد چو هور
به درد دل و هوش عزم سترگ * اگر بشنود نام چنگال گرگ
چو اندر هوا باز گسترد پر * بترسد ز چنگال او كبك نر
نه روبه شود ز آزمودن دلير * نه گرگان بسايند چنگال شير
دلير سبكسار خسرو مباد * چو باشد دهد تاج شاهى بباد
چو اين گفته بشنيد ترك دژم * بلرزيد و برزد يكى سرد دم
نهان گفت با نامداران تور * كه اين دشت رزمست يا بزم سور
چو گفتار سالارش آمد به گوش * ز گردان برآمد سراسر خروش
هوا تيرهگون شد بگرد آفتاب * تو گفتى همه غرقه آمد در آب
ز جوشن يكى بارهء آتشين * كشيدند گردان به روى زمين
بجوشيد دشت و بتوفيد كوه * ز جوشن سواران هر دو گروه
يكى گرز پولاد همچون تگرگ * بباريد بر جوشن و خود و ترگ
از آن اژدهافش درفشان درفش * شده روى خورشيد تابان بنفش
بپوشيد روى هوا را به تير * بخورشيد گفتى بر اندود قير
به هر سو كه رستم برافكند رخش * سران را ز تنها همىكرد پخش
بقلب اندرآمد بكردار گرگ * پراكنده كرد آن سپاه بزرگ
سران سواران چو برگ درخت * فروريخت از باد و برگشت بخت
همه رزمگه سربهسر جوى خون * درفش سپهدار تركان نگون
سپهدار چون بختبرگشته ديد * دليران توران همه كشته ديد
بيفكند شمشير هندى ز دست * يكى اسب آسودهتر برنشست
برفت از پسش رستم گردگير * بباريد بر لشكرش گرز و تير
دو فرسنگ چون اژدهاى دژم * همى مردم آهيخت گفتى بدم
به لشكرگه آمد از آن رزمگاه * كه بخشش كند خواسته بر سپاه
ببخشيد و همواره بربست بار * بفيروزى آمد بر شهريار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1519
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥١٩