چو آگاهى آمد بشاه دلير * كه از بيشه پيروز برگشت شير
سپاهى ز توران بهم برشكست * همه كامهء دشمنان كرد پست
و بيژن شد از بند و زندان رها * ز دست بدانديش نراژدها
ز شادى به پيش جهانآفرين * بماليد روى و كله بر زمين
چو گودرز و گيو آگهى يافتند * پذيره شدن تيز بشتافتند
برآمد خروش و درآمد سپاه * تبيره زنان برگرفتند راه
جهاندار خسرو گرفتش ببر * همىگفت كاى رستم پرهنر
گسارندهء جام ده من شراب * خورندهء يكى گور كرده كباب
ستانندهء شهر مازندران * گشايندهء بند هاماوران
گرفته بشمشير ششبار چين * سه ره روم و ده بار تورانزمين
ربايندهء تاج افراسياب * فشانندهء خون ابر آفتاب
برآرندهء بيژن از چاه تنگ * سر چاه خالىكننده ز سنگ
خنك زال كش بگذرد روزگار * به گيتى بماند ترا يادگار
خنك شهر ايران و فرخ گوان * كه دارند چون تو يكى پهلوان
وزين جمله برتر سر بخت من * كه چون تو پرستنده با تخت من
رزم بزرگ ايرانيان و تورانيان و فرستادن افراسياب لشكر بجانب خوارزم بهمراه شيده
بخورشيد ماند همه كار تو * به نيكى بهرجاى ديدار تو
خجسته بر و بوم زابل كه شير * همىپروراند بجاى دلير
دوهفته برآمد ز چين و ختن * هنرمند تركان شدند انجمن
همه گنجها كز گه تور باز * پدر بر پدر برهمىداشت راز
سر بدرهها را گشادن گرفت * شب و روز دينار دادن گرفت
چو لشكر سراسر شد آراسته * بدان بىنيازى شد از خواسته
ز گردان گزين كرد پنجه هزار * همه رزمجويان سازنده كار
به شيده كه بودش نبرده پسر * ز شيران جنگى برآورده سر