ز كوه اندرآمد بهامون گذشت * كشيدند لشكر بدان پهندشت
به كردار كوه از دورويه سپاه * در و دشت زيشان كبود و سياه
ز گرد سپه روز روشن نماند * ز نيزه هوا جز بجوشن نماند
ستاره سنان بود و خورشيد تيغ * ز آهن زمين بود و از گرز ميغ
درفش از درفش و گروه از گروه * گسسته نشد شب برآمد ز كوه
جهان سربهسر گفتى از آهنست * همه كوه و هامون پر از جوشن است
درخشيدن تيغهاى بنفش * از آن سايهء كاويانى درفش
تو گفتى كه اندر شب تيرهچهر * ستاره همىبرفشاند سپهر
چو گودرز توران سپه را بديد * كه برسان دريا زمين بردميد
بياراست لشكر بسان بهشت * بباغ وفا سرو كينه بكشت
يكى ديدهبان بر سر كوه بر * براند و برآورد از اندوه سر
شب و روز گردن برافراخته * از آن ديدگه ديدهبان ساخته
بجستى همى تاج نو را سپاه * پى مور ديدى همانا به راه
ز ديده خروشيدن آراستى * بگفتى و گودرز برخاستى
بدانسان بياراست آن رزمگاه * كه رزم آرزو كرد خورشيد و ماه
چو سالار شايسته باشد بجنگ * نترسد سپاه از دلاور نهنگ
چنين ايستاده سه روز و سه شب * تو گفتى يكى را نجنبيد لب
بروز چهارم ز پشت سپاه * بشد بيژن گيو تا قلبگاه
به پيش پدر شد همى جامه چاك * همى به آسمان برپراكند خاك
همىگفت كاى باب كارآزماى * چه دانى بدين خيره بودن بپاى
كنون چون جهان گرم و روشن هوا * نگيرد ز همرزم لشكر نوا
چو اين روزگار خوشى بگذرد * چو پولاد روى زمين بفسرد
ابر نيزهها گردد افسرده چنگ * پس پشت برف آيد از پيش جنگ
ز گفتار بيژن بخنديد گيو * بسى آفرين خواند بر پورنيو
كه پور منى اى دلاور جوان * چنان چون بود تخمهء پهلوان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1524
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٢٤