بزد دست بر جامه افراسياب * كه رزمآوران را ببستند خواب
ز هر سو خروش تكاپوى خاست * ز خون ريختن بر درش جوى خاست
هرآنكس كه آمد ز تركان به راه * زمانه تهى ماند ازو جايگاه
گرفتند بر جنگ جستن شتاب * از آن خانه بگريخت افراسياب
بكاخ اندرآمد خداوند رخش * همه فرش بنگاه او كرد بخش
پريچهرگان سپهبدپرست * گرفته همه دست گردان بدست
چنان رنجه شد رستم از رنج راه * كه بر سرش بر رنج بودى كلاه
بلشكر فرستاد رستم پيام * كه شمشير كين بركشيد از نيام
كه من بىگمانم كزين پس بكين * سيه گردد از سم اسبان زمين
كشن لشكرى سازد افراسياب * كه تيره نمايد رخ آفتاب
برفتند يكسر سواران جنگ * همه جنگ را تيز كردند چنگ
چنين است رسم سراى سپنج * گهى ناى و نوش است و گه درد و رنج
چو خورشيد برزد سر از كوهسار * سواران توران ببستند بار
بتوفيد شهر و برآمد خروش * تو گفتى همى كر شد از نعره گوش
بدرگاه افراسياب آمدند * كمربستگان بر درش صف زدند
همه سازها جنگ را ساخته * دل از بوم و از جاى پرداخته
به پيران بفرمود تا بست كوس * كه ما را ز ايران همى بس فسوس
سپاهى ز توران سوى رزم راند * كه روى زمين جز به دريا نماند
برآمد خروشيدن كره ناى * تهمتن برخش اندر آورد پاى
يكى داستان زد سوار دلير * كه روبه چه سنجد بچنگال شير
بياراست رستم يكى رزمگاه * كه از گرد اسبان جهان شد سياه
فغان كرد كاى ترك شوريدهبخت * كه ننگى تو بر كشور و تاج و تخت
ترا با سواران من جنگ نيست * يكى ره ز واگشتنت ننگ نيست
كه چندين بپيش من آيى بكين * بمردان و اسبان بپوشى زمين
چو در جنگ تو من شوم تيزچنگ * همه پشت بينم ترا سوى جنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1518
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥١٨