بينداخت بر بيشه و دشت چين * بلرزيد از آن سنگ روى زمين
چنين گفت رستم بدان هفت گرد * كه اين سنگ را خورد نتوان شمرد
كه اين كار هم بر وى آسان بود * كه از تخم سام نريمان بود
ز بيژن بپرسيد و ناليد زار * كه چون بود كارت ببد روزگار
ز گيتى همه نوش بوديت بهر * بدستت چرا بستدى جام زهر
چنين گفت بيژن ز تاريك چاه * كه چون بود بر پهلوان رنج راه
مرا چون خروش تو آمد به گوش * همه زهر گيتى شدم پاكنوش
بدينسان كه بينى مرا خانمان * ز آهن زمين و ز سنگ آسمان
فروهشت رستم ببازو كمند * برآوردش از چاه با پايبند
همه تن پر از خون و رخساره زرد * بدان بند و زنجير زنگار خورد
برهنه تن و موى و ناخن دراز * گدازيده از درد و رنج و گداز
خروشيد رستم چو او را بديد * همه تن در آهن شده ناپديد
بزد دست و بگسست زنجير و بند * جدا كرد ازو حلقهء پايبند
تهمتن بفرمود شستن سرش * يكى جامه پوشاند اندر برش
شتر بار كردند و اسبان بزين * بپوشيد رستم سليح گزين
نشست از بر رخش و گرز گران * كشيدند گردان و نامآوران
از آنجا بدرگاه افراسياب * بهنگام سختى و هنگام خواب
برآمد ز هر سو ده و دار و گير * درخشيدن تيغ و باران تير
سران را جدا شد بسى سر ز تن * پر از خاك چنگ و پر از خون دهن
ز دهليز او رستم آواز داد * كه خواب تو خوش باد و خصم تو شاد
تو بيژن بچاه اندر انباشتى * مرا مرده يا كشته پنداشتى
تو بر گاه خفتى و بيژن بچاه * ز آهن مگر باره ديدى به راه
منم رستم زابلى پور زال * نه هنگام خوابست و هنگام هال
شكستم در و بند زندان تو * كه سنگ گران بد نگهبان تو
رها شد سراپاى بيژن ز بند * بداماد بر كس نيارد گزند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1517
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥١٧