ز بيشه فراز آر هيزم بروز * شب آيد يكى آتشى برفروز
منيژه ز گفتار او شاد شد * دلش زانده بيژن آزاد شد
بيامد دمان تا بدان چاهسار * كه بودش بچاه اندرون غمگسار
بگفتش بدادم سراسر پيام * بدان نيكپى فرخ نيكنام
چنين داد پاسخ كه آمد درست * كه بيژن بنام و نشانم بجست
تو با داغ دل چند پويى همى * دو رخ را بخوناب شويى همى
زمين را بدرانم اكنون بچنگ * بگردون براندازم آسوده سنگ
مرا گفت چون تيره گردد هوا * شب از چنگ خورشيد گردد رها
بكردار كوه آتشى برفروز * كه دشت و سر چاه گردد چو روز
منيژه بشب آتشى برفروخت * كه چشم شب تيرهگون را بدوخت
رفتن رستم زال بسر چاه و رها كردن بيژن را و شبيخون بر سر افراسياب نمودن و رزم كردن
به گوش اندرون راه رويينهخم * كه آيد ز ره رخش رويينهسم
تهمتن بپوشيد رومى زره * برافكند برگستوان را گره
به پيش خداوند خورشيد و ماه * بيامد به دو كرد پشت و پناه
همىگفت چشم بدان كور باد * بدين كار بيژن مرا زور باد
بر اسبان نهادند زين خدنگ * همه جنگ را تيز كردند چنگ
تهمتن برخشنده بنهاد روى * همىرفت پيش اندرون چاهجوى
چو آمد بر سنگ اكوان فراز * بدانجاى اندوه گرم و گداز
چنين گفت رستم بدان هفت گرد * كه روى زمين را ببايد سترد
ببايد شما را كنون ساختن * سر چاه ازين سنگ پرداختن
پياده شدند آن سران سپاه * كه از سنگ پردخته مانند چاه
از آن نامداران بپالود خوى * كه سنگ از سر چاه ننهاد پى
ز رخش اندرآمد گو شير فر * زره دامنش را بزد بر كمر
ز يزدان زورآفرين زور خواست * بزد دست و آن سنگ برداشت راست