آگاهى بيژن از آمدن رستم
يكى مهر فيروزه رستم به روى * بآهن نهاده بكردار موى
نگينش نگه كرد و نامش بخواند * ز شادى بخنديد و خيره بماند
بخنديد خنديدنى شاهوار * چنان كامد آوازش از چاهسار
منيژه چو بشنيد خنديدنش * در آن چاه تاريك بسته تنش
بگفتا چگونه گشايى دو لب * كه شب روز بينى همى روز شب
چه كارت به پيش است با من بگوى * مگر بخت نيكت نموده است روى
به دو گفت بيژن كزين كار سخت * بر اميد آنم كه بگشاد بخت
بگويم ترا سربهسر داستان * چو باشى بسوگند همداستان
منيژه خروشيد و ناليد سخت * كه بر من چه آمد ز بدخواه بخت
دريغ آنهمه روزگاران من * دل زار و اشك چو باران من
بدادم ز بيژن همه خانمان * كنون گشت بر من چنين بدگمان
ببندد همى راز بر من چنين * تو داناترى اى جهانآفرين
به دو گفت بيژن همه راستست * ز مژگان تو آب برخاستست
سزد گر بهر كار پندم دهى * كه مغزم برنج اندرون شد تهى
تو بشناس كاين مرد گوهرفروش * كه خواليگرش مر ترا داد نوش
ز بهر من آمد بتوران فراز * و گرنه بگوهر نبودش نياز
بنزديك او شو بگويش نهان * كه اى پهلوان كيان جهان
بتن مهربانى بدل چارهجوى * اگر تو خداوند رخشى بگوى
بيامد منيژه بكردار باد * ز بيژن برستم پيامش بداد
بدانست رستم كه بيژن سخن * گشاده است بر لاله رخ سرو بن
بخنديد و گفتش كه اى خوبچهر * كه يزدان تو را زو مبرّاد مهر
بگويش كه آرى خداوند رخش * ترا داد يزدان فريادبخش
ز زابل بايران ز ايران بتور * ز بهر تو پيمودم اين راه دور
چو او را بگويى سخن رازدار * شب تيره گوشت بر آواز دار