براى يكى بيژن شوربخت * فتادم ز تاج و فتادم ز تخت
همى نان كشكين فراز آورم * بدان چاه سر بهر بيژن برم
ازين زار تركى بود روزگار * سر آرد مگر بر من اين كردگار
كنون گر بايرانت باشد گذر * بگودرز كشواد گو اين خبر
بدرگاه خسرو مگر گيو را * ببينى و يا رستم نيو را
بگويى كه بيژن به بند اندر است * اگر دير آيى شود كار پست
گرش ديد خواهى مياساى دير * كه بر سرش سنگست و آهن به زير
به دو گفت رستم كه اى خوبچهر * چرا ريزى از ديدگان آب مهر
چرا نزد بابت تو خواهشگران * نينگيزى از هر سويى مهتران
مگر بر تو بخشايش آرد پدر * بجوشدش خون و بسوزد جگر
گر آزرم بابت نبودى ز پيش * ترا دادمى چيز ز اندازه بيش
يكى مرغ بريان بفرمود گرم * نبشته به دو اندرون نان نرم
سبكدست رستم بسان پرى * نهفتش بمرغ اندر انگشترى
به دو داد و گفتش بدان چاه بر * كه بيچارگان را توى راهبر
نوشته بدستار چيزى كه برد * چنان هم نوشته به بيژن سپرد
نگه كرد بيژن در آن خيره ماند * از آن چاه خورشيد رخ را بخواند
كه اى مهربان در كجا يافتى * خورش را كه زينگونه بشتافتى
منيژه به دو گفت كز كاروان * يكى مايهور مرد بازارگان
از ايران بتوران ز بهر درم * كشنده ز هرگونه بسيار و كم
يكى مرد پاكيزه باهوش و فر * ز هرگونه با او فراوان گهر
بگسترد پس بيژن آن نان پاك * بر اميد دل كاه با ترس و باك
چو دست از درون برد زان داورى * بديد آن نهادن كرده انگشترى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1514
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥١٤