چه آگاهيستت ز گردان شاه * ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه
نيامد ز بيژن بايران خبر * نيايش نخواهد بدن چارهگر
كه چونان جوانى ز گودرزيان * همىبگسلاند ز سختى ميان
سر و دست و پايش ببند گران * دو دستش بمسمار آهنگران
كشيده به زنجير و گردن به بند * همه چاه پرخون آن مستمند
نيابم ز درويشى خويش خواب * ز ناليدن او دو چشمم پرآب
بترسيد رستم ز گفتار اوى * يكى بانگ برزد براندش ز كوى
به دو گفت كز پيش من دور شو * نه خسرو شناسم نه سالار و گو
ندارم ز گودرز خود آگهى * كه مغزم ز گفتار كردى تهى
برستم نگه كرد و بگريست زار * ز خوارى بباريد خون در كنار
چنين گفت كاى مهتر پرخرد * ز تو سرد گفتن نه اندرخورد
سخن گر نگويى مرانم ز پيش * كه من خود دلى دارم از درد ريش
چنين باشد آيين ايران مگر * كه درويش را كس نگويد خبر
به دو گفت رستم كه اى زن چه بود * مگر اهرمن رستخيزت نمود
همىبرنوشتى تو بازار من * ازين روى بد با تو پيكار من
بدين تندى از من ميازار بيش * كه دلبسته بودم ببازار خويش
و ديگر بجايى كه كيخسرو است * در آن شهر من خود ندارم نشست
ندانم ز بن گيو و گودرز را * نپيمودهام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنى هرچه بود * نهادند در پيش درويش زود
يكايك سخن كرد ازو خواستار * كه بر تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسى ز ايران و از تخت شاه * چه دارى همى راه ايران نگاه
منيژه به دو گفت كز كار من * چه پرسى ز رنج و ز تيمار من
از آن چاه سر بادل پرز درد * دويدم بنزد تو اى رادمرد
زدى بانگ بر من چو جنگآوران * نترسيدى از داور داوران
منيژه منم دخت افراسياب * برهنه تنم را نديد آفتاب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1513
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥١٣