بمى دست بردند و مستان شدند * به ياد سپهبد بدستان شدند
گشادهدل شاه چون نوبهار * بشادى همىخورد مى شهريار
سيم روز چون شاه بنمود تاج * نشست از بر نامور تخت عاج
تهمتن بيامد بگسترد پر * به خواهش بر شاه پيروزگر
دگر كاين سخن رفت بر شهريار * شد آن گمشده بخت را خواستار
سپيده دمان گاه بانگ خروس * ببستند بر كوههء پيل كوس
تهمتن بيامد چو سرو بلند * بچنگ اندرون گرز و برزين كمند
رفتن رستم زال بتركستان و آمدن منيژه دختر افراسياب نزد رستم و نان بردن براى بيژن
برفت از در شاه با لشكرش * بشه آفرين خواند و بر كشورش
چو نزديكى مرز توران رسيد * سران را ز لشكر همه برگزيد
بسيجيده باشيد مر جنگ را * همى تيز كرده به خون چنگ را
سپه را بر مرز ايران بماند * خود و سركشان سوى توران براند
سوى مرز توران نهادند روى * يكى كاروانى پر از رنگ و بوى
صد اشتر همه بارشان گوهرا * صد اشتر همه جامهء لشكرا
يكى خانه بگزيد و برساخت كار * بكلبه درون رفت و بنهاد بار
خبر شد كز ايران يكى كاروان * بيامد بر نامور پهلوان
به هر سو خريدار بنهاد گوش * چو آگاهى آمد ز گوهرفروش
چو خورشيد گيتى بياراستى * بدان كلبه بازار برخاستى
منيژه خبر يافت زان كاروان * ز صحرا به شهر اندرآمد دوان
برهنه دوان دخت افراسياب * بر رستم آمد دو ديده پرآب
همى به آستين خون ز مژگان برفت * به دو آفرين كرد و پرسيد و گفت
كه برخوردى از خان و از گنج خويش * مبادت پشيمانى از رنج خويش
بكام تو بادا سپهر بلند * ز چشم بدانت مبادا گزند
هميشه خرد بادت آموزگار * خنك باد ايران و خوش روزگار