دى و آذرت هم خجسته بواد * در هر بدى بر تو بسته بواد
به دو گفت خسرو درست آمدى * كه از جان تو دور بادا بدى
گزين كيانى و پشت سپاه * نگهدار ايران و شه را پناه
بفرمود تا تاج زرين و تخت * نهادند زير گلافشان درخت
همه ديبه خسروانى بباغ * بگسترد و شد بوستان چون چراغ
درختى زدند از بر بارگاه * كجا سايه گسترده بر تاج ماه
تنش سيم و ساقش ز ياقوت و زر * برو گونهگون خوشههاى گهر
عقيق و زمرد همه برگ و بار * فروهشته از شاخ چون گوشوار
همه بار زرين ترنج و بهى * ميان ترنج و بهىها تهى
به دو اندرون مشك سوده بمى * همه پيكرش سفته برسان نى
كرا شاه بر گاه بنشاندى * برو باد بر مشك بفشاندى
همه ميگساران به پيش اندرش * همه بر سر از افسران افسرش
ز ديباى زربفت و چينى قباى * همه پيشگاه سپهبد بپاى
همه طوق بربسته و گوشوار * بدست اندرون جام گوهرنگار
همه رخ چو ديباى رومى برنگ * فروزيده عود و خروشيده چنگ
بفرمود تا رستم آمد بتخت * نشست از بر گاه زرين درخت
همه دل پر از شادى و مى بدست * رخ ارغوانى و نابوده مست
برستم چنين گفت پس شهريار * كه اى نيك پيوند به روزگار
ز اسب و سلاح و ز مردان و گنج * ببر هرچه خواهى مبر هيچ رنج
چو رستم ز كيخسرو ايدون شنود * زمين را ببوسيد و برجست زود
به دو آفرين كرد كاى نيكنام * چو خورشيد هر جاى گسترده گام
مرا مادر از بهر رنج تو زاد * تو بايد كه باشى بآرام و شاد
همان از پى گيو اگر بر سرم * هوا بارد آتش بدان ننگرم
گر آيد بمژگانم اندر سنان * نتابم ز فرمان خسرو عنان
برآرم بفر تو اين كار كرد * سپهبد نخواهم نه مردان مرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1511
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥١١