چو گيو از بر شاه فرخ برفت * سوى زابلستان خراميد تفت
چو گيو اندرآمد بايوان ز راه * درآمد تهمتن ز نخچيرگاه
نگه كرد مر گيو را خسته ديد * به آب مژه روى او شسته ديد
چو آواز رستم رسيدش به گوش * برآمد بناگه ازو يك خروش
بگفتش كه بر من به پيرانسرا * چه آمد ز بخت بد اندرخورا
ز بيژن شب و روز چون بيهشان * به گيتى بجويم ز هركس نشان
بتوران نشان داده زو شهريار * به بند گران و ببد روزگار
چو در جام كيخسروى رو نمود * سوى پهلوانم فرستاد زود
همىگفت و مژگان پر از آب كرد * همىبركشيد از جگر باد سرد
بگيو آنگهى گفت منديش ازين * كه رستم نگرداند از رخش زين
مگر دست بيژن گرفته بدست * همه بند و زندان او كرده پست
به نيروى يزدان و فرمان شاه * ز توران بگردانم آن تاج و گاه
زواره و فرامرز و دستان و گيو * نشستند بر خوان سالار نيو
نوازندهء رود با مىگسار * بيامد بايوان گوهرنگار
بيرون آمدن رستم از زابلستان
بر آن جام لعل از مى لعلفام * غريونده چنگ و خروشنده جام
ازآنپس برخش اندر آورد پاى * كمر بست و پوشيد رومى قباى
بزين اندرافكند گرز نيا * پر از جنگ سر دل پر از كيميا
چو رستم بنزديك ايران رسيد * سر تخت كيخسرو آمد پديد
دليران و گردان ز جا خاستند * پذيره شدن را بياراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفش * خروشان ستوران درفشان درفش
نشستند گردان لشكر بر اسب * بكردار رخشنده آذرگشسب
چو آمد بر شاه كهترنواز * نوان پيش او رفت و بردش نماز
كه هرمز ديارت بدين بارگاه * و بهمن نگهدار تخت و كلاه