بگرسيوز اندر همىبنگريد * به دو گفت و لب را بدندان گزيد
كه بدبخت را زنده بردار كن * وزو نيز با من مگردان سخن
كشيدندش از پيش افراسياب * دل از درد خسته دو ديده پرآب
كننده همىكند جاى درخت * پديد آمد از دور پيران ز بخت
بتورانيان گفت كاين دار چيست * مر اين دار را بسته از بهر كيست
بزد اسب و آمد سوى بيژنا * جگر خسته ديدش برهنهتنا
همه داستان بيژن او را بگفت * چنان چون رسيدش ز بدخواه جفت
بكاخ اندرآمد پرستاروش * بر شاه با دست كرده بكش
كه جاويد بادا ترا تخت جاى * نيابد جز از تخت تو بخت جاى
مكش گفتمت پور كاووس را * كه دشمن كنى رستم و طوس را
بكشتى بخيره سياووش را * بزهر اندر آميختى نوش را
بر آرامگه كينهجويى همى * گل زهر خيره ببويى همى
ز نو كينه را خواستار آورى * درخت بلا را ببار آورى
به از تو نداند كسى گيو را * نهنگدژم رستم نيو را
و گودرز كشواد پولاد چنگ * كه ايدر ز بهر نبيره بجنگ
چو برزد بر آن آتش تيز آب * چنين پاسخش داد افراسياب
كه بيژن نبينى كه با من چه كرد * بتوران و ايران شدم روىزرد
كزين ننگ تا جاودان بردرم * بخندد همى لشكر و كشورم
همان آفرين كرد پيران بدوى * كه اى شاه نيكاختر راستگوى
بزندان تو هركه او بسته ماند * دگر نامهء زندگى برنخواند
ببند گرانش همىدار و چاه * كه بىبهره گردد ز خورشيد و ماه
ز سر تا به پايش بآهن ببست * به رومى ميان و بزنجير دست
نگونش بچاه اندر انداختند * سر چاه را سنگ برساختند
بياورد گرسيوز آن لشكرش * از آنجا بايوان آن دخترش
همه گنج و كويش بتاراج داد * ازو بدره بستد بمحتاج داد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1507
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٠٧