گرازان گرازان نه آگاه ازين * كه بيژن نهادهست بر اسب زين
بگرگين ميلاد گفت اندر آى * و گرنه به يكسو بپرداز جاى
رزم بيژن با گرازان
چو ابر بهاران بغريد سخت * چو باران فروريخت برگ از درخت
برفت از بر خوك چون پيل مست * يكى خنجر آبداده بدست
گرازى بيامد چو اهريمنا * زره را بدريد بر بيژنا
بزد بر ميان خنجرى بيژنش * به دونيمه شد پيلواره تنش
چو روبه شدند آن ددان دلير * تن از تيغ پرخون دل از جنگ سير
سرانشان بخنجر ببريد پست * بفتراك شبرنگ بيژن ببست
بدانديش گرگين شوريده كيش * ز يكسو ببيشه درآمد چو ميش
بدلش اندرآمد از آن كار درد * ز بدنامى خود بترسيد مرد
دلش را بپيچيد اهريمنا * بد انداختن ساخت بر بيژنا
كسى كو بره بركند ژرف چاه * سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزونى و از بهر نام * به راه جوان گسترانيد دام
به بيژن چنين گفت كاى پهلوان * دل كارزار و خرد را روان
صفت چمن تماشاگاه منيژه دخت افراسياب
يكى جشنگاه است از ايدر نه دور * به دو روزه راه اندرآيد بتور
زمين پرنيان و هوا مشكبوى * گلابست گويى و مى آب جوى
خم آورده از بار شاخ سمن * صنم گشت پاليز و شاخش شمن
خرامان بگرد گلان بر تذرو * خروشيدن بلبل از شاخ سرو
پريچهره بينى همه دشت و كوه * به هر سو بشادى نشسته گروه
منيژه ببينى همه دشت و كوه * به هر سو بشادى نشسته گروه
منيژه كجا دخت افراسياب * درخشان كند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پاكيزه روى * همه مشكبوى و همه ماهروى