ز توران زمين برنهادند رخت * سليح گرانمايه و گنج و تخت
سپاهى بدينگونه با رنگ و بوى * سوى شهر ايران نهادند روى
دل شاه شد چون بهشت برين * همىخواند بر كردگار آفرين
جهانى به آيين بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
تهمتن يكى ماه نزديك شاه * همىبود با جام در پيشگاه
ورا كرد بدرود و ز ايران برفت * سوى زابلستان خراميد تفت
آغاز داستان بيژننامه و آمدن ارمانيان بشكايت از گراز
برينگونه گردد همى چرخ پير * گهى چون كمانست و گاهى چو تير
شهنشاه يك روز بنشسته شاد * ز گردان لشكر همىكرد ياد
همى پهلوانان خسروپرست * گرفته مى پهلوانى بدست
مى اندر قدح چون عقيق يمن * به پيش اندرون خوشهء نسترن
پريچهرگان پيش خسرو بپاى * سر زلفشان بر سمن مشكساى
ز پرده درآمد يكى پردهدار * بنزديك سالار شد هوشيار
كه اى شاه جاويد پيروزى * كه خود جاودان زندگى را سزى
بداد آمدستيم از شهر دور * كه ايران از اين سوى و آنسوست تور
گراز آمد آنجا فزون از هزار * گرفته لب بيشه و مرغزار
بدندان چو پيلان بتن همچو كوه * وزيشان شده شهر ارمان ستوه
چو بشنيد گفتار فرياد خواه * به درد دل اندر بپيچيد شاه
چو بيژن بپاخاست شد شاه شاد * به دو آفرين كرد و فرمانش داد
برفت از در شاه با يوز و باز * به نخجير كردن به راه دراز
ز چنگال يوزان همه دشت غرم * دريده برو دل پر از داغ گرم
تذروان بچنگال باز اندرون * چكان از هوا بر سمن برگ خون
بدينسان همه راه بگذاشتند * همه راغ را باغ پنداشتند
چو بيژن به بيشه درافكند چشم * خروشيد چون شير نر او ز خشم