كمربند بگرفت و او را ز زين * برآورد آسان و زد بر زمين
به پيكار او گيو چون بنگريد * سر طوس نوذر نگونسار ديد
برانگيخت از جاى شبديز را * تن و جان بياراست آويز را
برآويخت با ديو چون شير نر * زرهدار با گرزهء گاوسر
كمندى بينداخت پولادوند * سر گيو گرد اندرآمد به بند
چو بشنيد رستم غمين گشت سخت * بلرزيد برسان برگ درخت
بيامد بنزديك پولادوند * ورا ديد برسان كوه بلند
سپه را همى سربهسر خسته ديد * و زانروى پرخاش پيوسته ديد
بگشتند و از دشت برخاست گرد * دو پيل ژيان و دو مرد نبرد
عمودى بزد بر سرش پيلتن * كه بشنيد آواز او انجمن
چنان تيره شد چشم پولادوند * كه دستش عنان را نبد كاربند
بپيچيد از آن درد بر دست راست * بدل گفت كاين روز روز بلاست
به دو گفت پولاد جنگى نبرد * بكشتى بديد آيد از مرد مرد
گرت راى باشد چو شير ژيان * بكشتى ببنديم هر دو ميان
بر آن برنهادند هر دو سخن * يكى سخت پيمان فكندند بن
ازآنپس ز اسبان فرود آمدند * زمانى بآسودگى دم زدند
بكشتى گرفتن نهادند روى * دو گرد سرافراز و دو جنگجوى
تهمتن بيازيد چون شير چنگ * گرفت آن بر و يال جنگى نهنگ
به گردن برآورد و زد بر زمين * همىخواند بر كردگار آفرين
خروشى برآمد ز ايران سپاه * تبيره زنان برگرفتند راه
بفرمود تا تيرباران كنند * هوا را چو ابر بهاران كنند
تو گفتى كه آتش برافروختند * بخنجر جهان را همه سوختند
رمه بىشبان بود برگشته حال * همه دشت تن بود و بىكتف بال
چنين گفت رستم كه كشتن بس است * كه ما زهرمان بهر ديگر كس است
زمانه نه هربار زهر آورد * زمانى ز ترياك بهر آورد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1502
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٠٢