چو او بازگردد تو زو باز گرد * كه آمد سپه را سر اندر نبرد
چنين داد پاسخ كه پيلان و تاج * بنزديك ما آرد و تخت عاج
چو داند كه لشكر بچنگ من است * شتاب سپاه از درنگ من است
ببخشم سرش گنج و تاجش مراست * همان پيل با تخت عاجش مراست
فرستم بنزديك شاه زمين * نمانم به دو تخت و تاج و نگين
فرستاده گفت اى خداوند رخش * بدشت آهوى ناگرفته مبخش
همه دشت مرد است و پيل و سپاه * چو خاقان كه جوياى تاجست و گاه
چو بشنيد رستم برانگيخت رخش * منم گفت شير اوژن تاجبخش
چو آمد بنزديك پيل سفيد * شد آن شاه خاقان ز جان نااميد
چو از دست رستم رها شد كمند * سر شاه چين اندرآمد به بند
ز پيل اندر آورد و زد بر زمين * ببستند بازوى خاقان چين
پياده همىرفت تا كوه شهد * نه پيل و نه تاج و نه تخت و نه مهد
چنين است رسم سراى فريب * گهى زو فراز است و گاهى نشيب
چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و كين و گهى شهد و مهر
بفرمود تا پيل با تخت عاج * بيارند با طوق و زرينه تاج
مى خسروانى بياورد و جام * نخستين ز شاه جهان برد نام
چو پيراهن شب بدريد ماه * نهاد از بر چرخ پيروزهگاه
بديد آمد آن خنجر تابناك * بكردار ياقوت شد روى خاك
تهمتن فرستادهيى را بجست * كه با شاه گستاخ گويد درست
دبير جهانديده را پيش خواند * سخن هرچه بايست با او براند
فريبرز كاووس شادان برفت * بنزديك خسرو خراميد تفت
ابا شاه و پيل و هيونان هزار * كز آن رزمگه برنهادند بار
فريبرز برگشت از پيش شاه * بكام دل پهلوان سپاه
چو آگاهى آمد بافراسياب * كه آتش بيامد ز درياى آب
از ايران يكى لشكر آمد بجنگ * كه شد چرخ گردنده را راه تنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1500
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٠٠