همى خون چكانيد بر چرخ و ماه * ستاره نظاره بدان رزمگاه
تو گفتى كه خورشيد در پرده شد * زمين زير نعل اندر آزرده شد
همه دشت تن بود و خفتان و خود * تنان را همىداد سرها درود
برآورد رستم بدانسان خروش * كه گفتى زمانه درآيد به جوش
چنين گفت كاين پيل و آن تخت عاج * همان طوق با افسر و تخت و تاج
بايران سزاوار كيخسرو است * كه او در جهان شهريار نو است
همه دستها سوى بند آوريد * ميان را بخم كمند آوريد
و گرنه من اين خاك آوردگاه * به سم ستوران برآرم به ماه
يكى تيرباران بكردند سخت * چو باد خزان بروزد بر درخت
هوا را بپوشيد پر عقاب * نبيند چنان جنگ جنگى بخواب
چنين گفت رستم برهام شير * كه ترسم كه رخشم شد از كار سير
چو او سست گردد پياده شوم * به خون و خوى آغار داده شوم
بتركان همىبرخروشيد و گفت * كه با ترك و چين اهرمن باد جفت
شما را ز رستم نبود آگهى * مگر مغزتان از خرد شد تهى
كه او اژدها را ندارد بمرد * همه شير جويد بروز نبرد
شما را سر از رزم من سير نيست * مرا هديه جز گرز و شمشير نيست
در بيان آمدن خاقان نزد رستم در ميدان و گرفتار شدن
برانگيخت رخش و برآمد خروش * تو گفتى كه دريا درآمد به جوش
نگه كرد خاقان از آن پشت پيل * زمين ديد جنبان چو درياى نيل
سوارى ابر پشت كوهى بلند * بچنگ اندر از چرم شيران كمند
يكى نامدارى ز لشكر بجست * كه گفتار ايران بداند درست
به دو گفت رو پيش آن شيرمرد * بگويش كه تندى مكن در نبرد
كسى نيست زين رزم با نام و ننگ * همان آشتى بهتر آمد كه جنگ
نبايد كه دارى ز خاقان چين * ز كار گذشته بدل خشم و كين