گمان بود كاندر نيستان شده است * ز خون روى كشور ميستان شده است
ز كشته همه دشت آوردگاه * تن و دست و سر بود ترگ و كلاه
ز بس نيزه و گرز و كوپال و تيغ * تو گفتى همه ژاله بارد ز ميغ
بلندآسمان چون زمين شد ز خاك * ز هر سو همىبرشده چاكچاك
چنين گفت رستم بايرانيان * كزين جنگ آمد بر ايشان زيان
بدريد صفهاى سقلاب و چين * نبايد كه بيند هوا را زمين
وز آن جايگه رفت چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست
يكى خويش كاموس بد ساوه نام * سرافراز و هر جاى گسترده گام
برستم چنين گفت كاى زنده پيل * ببينى كنون موج درياى نيل
برآورد شمشير رستم به روى * بگفتا بگير اى يل نامجوى
فرود آمد آن تيغ بر مغفرش * نديده است گفتى تنش را سرش
درفشكشانى نگونسار كرد * وزو جان لشكر پر آزار كرد
كهار كشانى بدان جايگاه * گوى شيردل با درفش سياه
برانگيخت اسب از ميان سپاه * بيامد بر يپلتن كينهخواه
ز نزديك چون ترك رستم بديد * روانش تو گفتى ز تن برپريد
بدل گفت پيكار با زنده پيل * چو غوطه است خوردن بدرياى نيل
گريز به هنگام سر بر بجاى * به از پهلوانى و سر زير پاى
گريزان بيامد سوى قتلگاه * برو بر نظاره ز هر سو سپاه
درفش تهمتن ميان گروه * بسان درخت از بر تيغ كوه
همىتاخت رستم بر او چو گرد * زمين لعل گشت و هوا لاجورد
يكى نيزه زد بر كمربند اوى * بدريد خفتان و پيوند اوى
بينداخت برسان برگ درخت * كه بر شاخ او بروزد باد سخت
چنين گفت رستم بايرانيان * كه يكسر ببنديد كين را ميان
همه سوى خاقان نهادند روى * سپه داغ دل شاه ديهيم جوى
تهمتن به پيش اندرون حمله برد * عنان را برخش تكاور سپرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1498
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٩٨