زمانى همىداشت تا شد غمين * بزد خويشتن اسب او بر زمين
بيفتاد ازو ترك و زنهار خواست * تهمتن ورا كرد با خاك راست
همىگشت رستم ميان دو صف * يكى خشت رخشان گرفته به كف
بشد تيز هومان هم اندر زمان * شده گونه از روى و آمد دمان
به پيران چنين گفت كاى نيكبخت * بد افتاد ما را از اين كار سخت
كه اين شيردل رستم زابليست * برين لشكر اكنون ببايد گريست
چنين گفت پيران كه اى رزمساز * زمانه بترسم كه آيد فراز
گر ايدون كه اين تيغزن رستم است * برين دشت اكنون گه ماتم است
به آتش برآيد بر و بوم ما * ندانم چه كرد اختر شوم ما
ازو ديو سير آيد اندر نبرد * چه يك مرد پيشش چه يك دشت مرد
چو تن زير چرم پلنگ اندر است * همانا كه رايش بجنگ اندرست
بيامد بنزديك خاقان چو گرد * پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
سراپردهء او پر از ناله بود * ز خون كشته بر زعفران لاله بود
همى از پى دوده هركس به درد * همىريخت بر زعفران لاجورد
كه ما سيستان را پرآتش كنيم * برايشان شب و روز ناخوش كنيم
چو بشنيد پيران سرش خيره گشت * ز آواز ايشان رخش تيره گشت
چنين گفت كاى زار بيچارگان * پر از درد و تيمار غمخوارگان
ز دريا نهنگى بجنگ آمده است * كه جوشنش چرم پلنگ آمده است
نه چرم پلنگ و نه خرطوم پيل * نه كوه بلند و نه درياى نيل
بپسنده است با او به آوردگاه * چو ناورد جويد به پيش سپاه
يكى رخش دارد به زير اندرون * كه كشتى نخواهد بدرياى خون
يكى آتش آمد ز چرخ كبود * دل ما شد از درد او پر ز دود
چو خورشيد بنمود رخشان كلاه * چو سيمين سپر ديد رخسار ماه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1496
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٩٦