چنانيم بىتو كه ماهى به خاك * به ننگ اندرون سر ز درد هلاك
چو ديدم من اين خوبچهر ترا * همين پرسش گرم و مهر ترا
مرا سوگ آن ارجمندان نماند * ببخت تو جز روى خندان نماند
به دو گفت رستم كه دل شاد دار * ز غمها سراسر دل آزاد دار
يكى را به بستر يكى را بجنگ * يكى را بنام و يكى را به ننگ
همىرفت بايد كزين چاره نيست * مرا بر تو از مرگ بيغاره نيست
رسيدن رستم بهماون و ديدن گودرز و پهلوانان ايران را و صفآرايى دو سپاه
سراپرده زد گرد گيتىفروز * پس پشت او لشكر نيمروز
بكوه اندرون خيمهها ساختند * درفش سپهدار افراختند
نشست از بر تخت زر پيلتن * همه نامداران شدند انجمن
بيكدست بنشست گودرز و گيو * بدست دگر طوس و گردان نيو
فروزان يكى شمع بنهاد پيش * سخن گفت هرگونه از كموبيش
ز كار بزرگان و گنج سپاه * ز رخشنده خورشيد و گردنده ماه
ز كاموس و شنگل ز خاقان چين * ز منشور جنگى و گردان كين
ز كاموس خود جاى گفتار نيست * كه ما را به دو راه ديدار نيست
درختى است بارش همه گرز و تيغ * اگر بر سرش گرز بارد ز ميغ
ز پيلان جنگى ندارد گريز * سرش پر ز كين است و دل پرستيز
جهاندار فيروزگر يار باد * سر تخت دشمن نگونسار باد
چو از كوه بفروخت گيتىفروز * دو زلف شب تيره بگرفت روز
از آن چادر قير بيرون كشيد * بدندان لب ماه در خون كشيد
تبيره برآمد ز پردهسراى * برفتند گردان لشكر ز جاى
سپهدار هومان به پيش سپاه * بيامد همىكرد هر سو نگاه
كه ايرانيان را كه يار آمده است * كه خرگاه و خيمه به كار آمده است
ز فيروزه ديبا سراپرده ديد * فراوان بگرد اندرش برده ديد