كشانى چو كاموس شمشيرزن * كه چشمش نديده است هرگز شكن
همه كارهاى شگرف آورد * چو خشم آورد باد و برف آورد
چو خوشنود باشد بهار آورد * گل و سنبل از جويبار آورد
بدان مژدهء شاه پير و جوان * همه شاد گشتند تورانيان
دلوجان پيران پر از خنده گشت * دلش مرده بود و بدان زنده گشت
بيامد بنزديك خاقان چين * پياده ببوسيد روى زمين
بپرسيد ازآنپس كز ايران سپاه * كه دارد نگين و كه دارد كلاه
بگفتا كه طوس است مرد دلير * ز گودرزيان چند تن نره شير
بهامون نيايند هنگام صف * ندارند جز كوه خارا به كف
بزرگان ايران ز اندوه و درد * رخان زرد و لبها شده لاجورد
چو شد روى گيتى بكردار قير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
سر از برج ماهى برآورد ماه * بدرّيد تا ناف شعر سپاه
بيامد دمان ديدهبان سوى طوس * ورا خود شده روى چون سندروس
به دو گفت كاى پهلوان سپاه * از ايران سپاه آمد از پيش شاه
به نيروى يزدان گو پيلتن * به يارى بيايد بدين انجمن
از آن ديدهبان گشت روشنروان * همه مژده دادند پير و جوان
چو خورشيد بر گنبد لاجورد * سراپردهيى زد ز ديباى زرد
خروشى بلند آمد از ديدگاه * بگودرز كاى پهلوان سپاه
سپاه آمد از دور و نزديك شد * ز گرد سپه روز تاريك شد
بجنبيد گودرز بر جاى خويش * بياورد پوينده بالاى خويش
سوى گرد تاريك بنهاد روى * همىشد خليده دل و راه جوى
چو ناگه بنزديك ايشان رسيد * درفش سپيد فريبرز ديد
پياده شد از اسب گودرز پير * همان لشكر افروز دانشپذير
گرفتند مر يكدگر را كنار * بباريد گودرز چون نوبهار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1484
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٨٤