فراوان سپه ديدهام پيش ازين * نديدم كه لشكر بود بيش ازين
بفرمود تا بركشيدند كوس * بجنگ اندرآمد سپهدار طوس
از آن كوه سر سوى هامون كشيد * همى نيزه از كينه در خون كشيد
همى نيمهء روز لشكر گذشت * كشيدند صف بر دو فرسنگ دشت
ز گرد سپه روشنايى نماند * ز خورشيد شب را جدايى نماند
ز جوش سواران و زخم تبر * دگر كوه خارا برآورد سر
همه تيغ و ساعد ز خون گشته لعل * خروشان دل خاك در زير نعل
دل مرد بددل گريزان ز تن * دليران ز خفتان بريده كفن
نماند ايچ در روى خورشيد رنگ * به جوش آمده خاك هم كوه و سنگ
بلشكر چنين گفت كاموس گرد * كه گر آسمان را ببايد سپرد
همه گرز و تيغ و كمند آوريد * بدين رزم نام بلند آوريد
جهانجوى را دل بجنگ اندر است * و گرنه سرش زير سنگ اندر است
آمدن اشكبوس كشانى برزم و كشته شدن وى به تير رستم زال
دليرى كه بدنام او اشكبوس * همىبرخروشيد برسان كوس
بيامد كه جويد ز ايران نبرد * سر همنبرد اندر آرد بگرد
درآويخت رهام با اشكبوس * برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس
بدان نامور تيرباران گرفت * كمانش كمين سواران گرفت
جهانجوى در زير پولاد بود * بخفتانش بر تير چون باد بود
نبد كارگر تير بر كبر اوى * از آن تيزتر شد سر جنگجوى
بگرز گران دست برد اشكبوس * زمين آهنين شد سپهر آبنوس
برآهيخت رهام گرز گران * غمين شد ز پيكار دست سران
چو رهام شد از كشانى ستوه * بپيچيد ازو روى و شد سوى كوه
ز قلب سپاه اندر آشفت طوس * بزد اسب كايد بر اشكبوس
تهمتن برآشفت و با طوس گفت * كه رهام را جام باده است جفت