كه با من بگو تا كه رستم كجاست * ز غم شايدم گردد اين پشت راست
فريبرز گفت او پس از من ز جاى * بيايد ندارد جز از رزم راى
شب تيره را تا سپيده دمان * بيايد ندارد بره بر زمان
به دو گفت گودرز رستم چه گفت * كه گفتار او را نشايد نهفت
فريبرز گفت اى جهانديده مرد * تهمتن نفرموده ما را نبرد
برفت آن و گودرز با وى برفت * بكوه هماون رسيدند تفت
چو لشكر پديد آمد از ديدگاه * بشد ديدهبان سوى توران سپاه
كز ايران يكى لشكر آمد بدشت * ازآنروى سوى هماون گذشت
فريبرز كاووس گفتند هست * سپاه سرافراز خسروپرست
چو رستم نباشد از آن باك نيست * دم او براين زهر ترياك نيست
ز كوه هماون برآمد خروش * زمين آمد از بانگ اسبان به جوش
بايران خروش آمد از ديدگاه * كزين روى تنگ اندرآمد سپاه
درفش سپهبد گو پيلتن * بديد آمد اندر پسش انجمن
و زانروى ديگر ز توران سپاه * هوا گشت برسان ابر سياه
درين روى ايران سپهدار طوس * بابر اندر آورده آواى كوس
بر كوه لشكر بياراستند * درفش خجسته بپيراستند
چو گردون تهى شد ز خورشيد و ماه * طلايه برآمد ز هر دو سپاه
چنين گفت با ديدهبان پهلوان * كه بيدار دل باش و روشنروان
دگرباره بنگر بدين كوه سر * كه كى مىرسد شير پرخاشخر
چنين داد پاسخ كه اينك ز راه * رسد بىگمان رستم كينهخواه
روان گشت گودرز هشيار پير * پذيره سوى پهلوان دلير
چو گودرز روى تهمتن بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد
پياده شد از اسب رستم همان * پياده بيامد چو باد دمان
گرفتند مر يكدگر را كنار * خروشى برآمد ز هر دو بزار
به دو گفت گودرز كاى پهلوان * هشيوار و جنگى و روشنروان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1485
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٨٥