نبيره پسر داشت هفتاد و هشت * بزد كوس و آمد بدان پهندشت
سواران جنگى ده و دو هزار * برفتند برگستوان ور سوار
چو بشنيد كاووس گفتار راست * فرستاد كس هر دوان را بخواست
ازآنپس نيا دست خسرو بدست * ببردش بتخت كيى برنشست
بشاهى برو آفرين خواندند * همه زرّ و گوهر برافشاندند
پس آگاهى آمد سوى نيمروز * بنزد سپهدار گيتىفروز
لشكر فرستادن كيخسرو به توران و شكست خوردن لشكر ايران و پناه بردن بكوه هماون
ز لشكر برآمد سراسر خروش * زمين پرخروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسبان و بوق سپاه * شده قيرگون چشم خورشيد و ماه
هوا سرخ و زرد و كبود و بنفش * ز تابيدن كاويانى درفش
همىرفت لشكر گروهاگروه * نبد دشت پيدا و صحرا و كوه
چو بشنيد پيران يلان را بخواند * ز لشكر فراوان سخنها براند
گزين كرد از آن لشكر نامدار * سواران شمشيرزن صد هزار
برفتند نيمى گذشته ز شب * نه بانگ تبيره نه بوق و جلب
چو سالار بيدار لشكر براند * ميان يلان هفت فرسنگ ماند
همه مست بودند ايرانيان * بخيمه نشسته گشاده ميان
خروش آمد و بانگ زخم تبر * سراسيمه شد گيو پرخاشخر
برآشفت بر خويشتن چون پلنگ * كه مغزم ز پيكار شد بىدرنگ
همىگشت بر گرد لشكر چو دود * برانگيخت آن را كه هشيار بود
يكى جنگ با بيژن افكند پى * كه اين دشت رزمست يا بزم مى
سپاه اندرآمد بگرد سپاه * يكى بانگ برخاست از رزمگاه
سراسيمه شد خفته از دار و گير * برآمد يكى ابر و بارانش تير
سپهبد نگه كرد و گردان نديد * ز لشكر دليران و مردان نديد
دريده درفش و نگونسار كوس * رخ مهتران گشته چون آبنوس