به دو گفت خسرو كه بدرود باش * جهان تار و تو در ميان پود باش
چو آگاهى آمد بافراسياب * به دو تيره شد تابش آفتاب
رسيدند پس گيو و خسرو به آب * همىبودشان بر گذشتن شتاب
به آب اندرافكند خسرو سپاه * چو كشتى همىراند تا باژگاه
پس او فرنگيس و گيو دلير * نه ترسش ز جيحون نه از آب گير
ز جيحون گذشتند هر سه درست * جهانجوى خسرو سر و تن بشست
چو نزديك رود آمد افراسياب * نديد ايچ كشتى و مردم در آب
پر از خون دل از درد گرديد باز * برآمد برين روزگارى دراز
آمدن گيو و كيخسرو و فرنگيس بايران و خبر يافتن رستم و كاووس و همهء دليران
چو گيو اندرآمد بايران زمين * به پيروزى خسرو پاك دين
ببخشيد رستم بدرويش زر * كه نامد گزندى بر آن شير نر
خبر شد بگيتى كه فرزند شاه * جهانجوى كيخسرو آمد ز راه
مهان سرافراز برخاستند * پذيره شدن را بياراستند
برفتند هفتاد فرسنگ پيش * پذيرهشدندش به آيين و كيش
چو كيخسرو آمد بر شهريار * جهانگشت پربوى و رنگ و نگار
نشسته بهرجاى رامشگران * گلاب و مى و مشك با زعفران
سر گيو بگرفت شه در كنار * ببوسيد روى و برش بيشمار
يكى خلعتش داد كاندر جهان * نديده است كس از كهان و مهان
فرنگيس را گلشن زرنگار * بياراست با طوق و با گوشوار
ببستند گردان ايران كمر * جز از طوس نوذر كه پيچيد سر
از آن كار گودرز شد تيز مغز * پيامى بر او فرستاد نغز
چو بشنيد پاسخ چنين داد طوس * كه بر ما نه خوبست كردن فسوس
نخواهيم شاه از نژاد پشنگ * فسيله نه خرم بود با پلنگ
برآشفت گودرز و گفت از مهان * همى طوس كم باد اندر جهان