يكى چشمهيى ديد رخشان ز دور * يكى سرو بالا دلارام پور
تو گفتى سياوخش بر تخت عاج * نشسته است بر سر ز پيروزه تاج
بدل گفت گيو اين بجز شاه نيست * كه اين چهره جز درخور گاه نيست
چو كيخسرو از چشمه او را بديد * بخنديد و شادان دلش بردميد
بدل گفت كاين گرد جز گيو نيست * بدين مرز خود زين نشان نيو نيست
مرا كرد خواهد همى خواستار * بايران برد تا كند شهريار
به دو گفت گيو اى شه سرفراز * جهان را به مهر تو آمد نياز
برآنم كه پور سياوش توى * ز تخم كيانى و باهش تويى
چنين داد پاسخ ورا شهريار * كه تو گيو گودرزى اى نامدار
به دو گفت گيو اى سر راستان * ز گودرز با تو كه زد داستان
به دو گفت كيخسرو اى شيرمرد * مرا مادر اين از پدر ياد كرد
پدر گفت با نامور مادرم * كزين پس چه آيد همى بر سرم
كه گيوم سوى تخت ايران برد * همان نزد شاه دليران برد
چو گيو آن نشان ديد بردش نماز * همىريخت آب و همىگفت راز
فرنگيس را نيز كردند يار * نهانى بر او برنهادند كار
فرنگيس تركى بسر برنهاد * برفتند هر سه بكردار باد
نماند آن سخن يكزمان در هفت * كس آمد بنزديك پيران بگفت
بفرمود تا ترك سيصد سوار * برفتند گرد از در كارزار
ز پيمودن راه و رنج شبان * جهانجوى را گيو بد پاسبان
چو از دور گرد سپه را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
ميان سواران درآمد چو گرد * ز پرخاش خورشيد شد لاجورد
زمانى بخنجر زمانى بگرز * همىريخت آهن ز فولاد برز
از ايشان فراوان بيفكند گيو * ستوه آمدند آن سواران نيو
گريزان برفتند يكسر سپاه * ز گيو سرافراز لشكر پناه
همه خسته و بسته گشتند باز * بنزديك پيران گردنفراز
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1479
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٧٩