سواران گزين كرد پيران هزار * همه جنگجوى از در كارزار
بگفتار او سر برافراختند * شب و روز يكسر همىتاختند
و زانروى گيو و فرنگيس و شاه * شدندى شتابان به بيراه و راه
فرنگيس چون ناگهان بنگريد * درفش سپهدار توران بديد
دوان شد بر گيو و آگاه كرد * بر آن خفتگان خواب كوتاه كرد
به دو گفت گيو اى سر بانوان * چرا رنجه كردى بدينسان روان
جهاندار پيروز يار منست * سر اختر اندر كنار منست
رزم گيو با پيران ويسه
چو رعد بهاران بغريد گيو * ز لشكر همىجست سالار نيو
بلرزيد پيران چو لرزنده بيد * دل از جان شيرين شده نااميد
برانگيخت اسب و بيفشرد ران * به گردن برآورد گرز گران
هزيمت شد از گيو پيران شوم * پس اندر همىتاخت گيوش بروم
نهانى از آن پهلوان نژند * ز فتراك بگشاد پيچان كمند
سر پهلوان اندرآمد به بند * ز زين برگرفتش بخم كمند
بيفكند بر خاك و دستش ببست * سليحش بپوشيد و خود برنشست
ز افكنده شد روى هامون چو كوه * ز گرزش شدند آن دليران ستوه
چنان لشكر گشن و مردان نيو * گريزان برفتند از پيش گيو
دمان تا بنزديك پيران رسيد * همىخواست از تن سرش را بريد
ابرشاه ايران گرفت آفرين * خروشيد و بوسيد روى زمين
كه گر بنده بودى بدرگاه شاه * سياوخش هرگز نگشتى تباه
به كيخسرو آنگه نگه كرد گيو * كه تا خود چه فرمان دهد شاه نيو
فرنگيس گفتنش دو ديده پرآب * زبان پر ز نفرين افراسياب
بما بخش اين نامور را كنون * كه هرگز نبد بر بدى رهنمون
به دو داد اسب و دو دستش ببست * وزان پس بفرمود تا برنشست