مرا گويد ز چندين شعر شاهان * ز چندين عاشقانه شعر دلبر
به من ده تا بدارم يادگارى * به پردهء چشم بنويسم به عنبر
به حلقهء زلفك خويشش ببندم * چو تعويذى فروآويزم از بر
چو نام آن نگار آمد به گوشم * فروباريدم از چشم آب احمر
فروباريد ابر از ديدگانم * بر آن خورشيد كش بالا صنوبر
همىبگريستم تا ز آب چشمم * چو روى يار من شد روى كشور
چو روى يار من شد دهر گويى * همى عارض بشويد به آب كوثر
به كردار درفش كاويانى * به نقش و شى و كوفى سراسر
بپوشيده لباس فرودينى * بيفكنده لباس ماه آذر
گل اندر بوستانان بشكفيده * بسان گلبنان باغ پربر
تو گويى هريكى حور بهشتى است * به دست هريك از ياقوت مجمر
سحرگاهان كه باد نرم جنبد * بجنباند درخت سرخ و اصفر
تو پندارى كه از گردون ستاره * همىباريده بر ديباى اخضر
نگار اندر نگار و لون در لون * هزاران در شده پيكر به پيكر
به زير ديبهء سبز اندر اينك * ترنج سبز و زرد از بار بنگر
يكى چون حقهاى از زر خفچه است * يكى چون بيضهاى بينى ز عنبر
درخت سبز تازه شام و شبگير * كه ماه از بر همىتابد بر او بر
درفش مير ابو سعد است گويى * فروزان از سرش بر تاج گوهر
و له
تو آن ابرى كه ناسايد شب و روز * ز باريدن چنان چون از كمان تير
نبارى در كف دلخواه جز زر * چنان چون بر سر بدخواه جز بير