يكى بارهء پيى برنشسته چو پيل * به تن همچو آهن به تك همچو نيل
نهادى به لطف آن گرهبسته دم * دوسه بار بر يك درم چار سم
چو بينايى ديده بىرنج راه * رسيدى به هرجا كه كردى نگاه
در و دشتها شد همه لالهگون * به دشت و بيابان همىريخت خون
چنان شد ز بس كشته آن رزمگاه * كه بر وى نتانست رفتن سپاه
ز توران بكشتند چندان سپاه * كجا رحمت آورد گشتاسب شاه
چو آگاه شد قيصر آن شاه روم * كه فرخ شد آن شاه و ارجاسب شوم
فرسته فرستاده با خواسته * غلامان و اسبان آراسته
همه نامه كردند زى شهريار * كه ما دين گرفتيم ز اسفنديار
بعد از انجام گشتاسبنامهء دقيقى ، ديگرباره حكيم فردوسى ، اين اشعار گويد ، به جهت اثبات مدعا تحرير يافت
چون اين نامه افتاد در دست من * به ماهى گراينده شد شست من
نگه كردم اين نظم سست آمدم * همه بيتها نادرست آمدم
من اين زان نوشتم كه تا شهريار * بداند سخن گفتن نابكار
دهان گر بماند ز خوردن تهى * از آن به كه ناساز خوانى نهى
دو گوهر نمودم به گوهرفروش * كنون شاه دارد به گفتار گوش
سخن چون بدينگونه بايدت گفت * مگوى و مكن رنج با طبع جفت
چو طبعت نباشد چو آب روان * مبر دست زى نامهء خسروان
و له
مهرگان آمد جشن ملك افريدونا * آن كجا گاو خوشش بودى بر مايونا
اين سه بيت با قافيه در تذكرهء هفت اقليم به نام نامى حكيم بوده است .
مى صافى بيار اى بت كه صافيست * جهان از ماه تا آنجا كه ماهيست
چو از كاخ آمدى بيرون به صحرا * كجا چشم افكنى ديباى روميست