چنان گشت آن زاد سرو بلند * كه بر گرد آن مىنگشتى كمند
چو بسيار بن گشت و بسيار شاخ * بكرد از برش بر يكى خوب كاخ
دو ايوان برآورده از زر پاك * زمينش همه مشك و عنبرش خاك
فرستاد هر سو به كشور پيام * كه چون سرو كشمر به گيتى كدام
بگيريد يكسره زردهشت * بهسوى بت چين گذاريد پشت
چو چندى برآمد براين روزگار * همايون شد آن اختر شهريار
چو ارجاسب بشنيد گفتار ريو * فرود آمد از گاه توران خديو
يكى نامه بنوشت خوب و هژير * سوى نامور خسرو دينپذير
نوشت اندر آن نامه خسروى * يكى آفرين بر خط بيغوى
سرت سبز باد و تن و جان درست * مبادت كيانى كمرگاه سست
شنيدم كه راهى گرفتى تباه * مرا روز روشن بكردى سياه
چو نامه بخوانى سر و تن بشوى * فريبنده را نيز منماى روى
ور ايدون كه نپذيرى اين نيكپند * سر و جانت را نيز آيد گزند
بفرمود بردن ز پيش سپاه * درفش همايونش فرخنده شاه
در جنگ ارجاسب و گشتاسب ، و شكست يافتن لشكر ارجاسب گفته است
سوى رزم ارجاسب لشكر كشيد * سپاهى كه آن را كرانه نديد
ز بس بانگ اسبان و جوش و خروش * همى ناله كوس نشنيد گوش
درفشان بسيار افراشته * سر نيزهها ز ابر بگذاشته
چو رسته درخت از بر كوهسار * چو بيشهء نيستان به وقت بهار
ز تاريكى گرد و بانگ سپاه * كسى روز روشن نمىديد راه
بكردند يك تيرباران نخست * بسان تگرگ بهاران درست
بپوشيده شد چشمهء آفتاب * ز پيكانهاى درفشان چو آب
تو گفتى هوا ابر دارد همى * وزان ابر الماس بارد همى
هوا زين جهان بود شبگون شده * زمين سربهسر پاك در خون شده