بيا تا مى خوريم و شاد باشيم * كه هنگام مى و ايام شاديست
هم از اشعار دقيقى است
دانى كه دل من كه فكندست به تاراج * آن دو خط مشكين كه بديد آمده از عاج
* * *
گويند صبر كن كه ترا صبر بر دهد * آرى دهد و ليك به عمر دگر دهد
من عمر خويشتن به صبورى گذاشتم * عمر دگر ببايد تا صبر بر دهد
* * *
من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار
چو آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار
آن مركب كه كالبد از نور * ليكن او را روان و جان از نار
زان ستاره كه مغربش دهنست * مشرق او را هميشه بر رخسار
هم از قصايد اوست در مدح مير ابو سعيد
پريچهره بتى عيار و دلبر * نگارى سروقد و ماه منظر
سيهچشمى كه تا رويش بديدم * سرشكم خون شد است و بر مشجر
اگرنه دل همىخواهى سپردن * بدان مژگان زهرآلود منگر
و اگر نه بر بلا خواهى گذشتن * بر آتش بگذر و بر درش مگذر
بسان آتش تيز است عشقش * چنان چون دو رخش همرنگ آذر
بسان سرو سيمين است قدش * و ليكن بر سرش ماه منور
فريش آن روى ديبا رنگ چينى * كه رشك آرد بر او گلبرگ تر بر
فريش آن لب كه تا ايدر نيامد * ز خلد آيين بوسه نامد ايدر
از آن شكرلبانست اينكه دايم * گدازانم چو اندر آب شكر
به چهره يوسف ديگر و ليكن * به هجرانش منم يعقوب ديگر
از آن لاغرميانست اينكه عشقم * چنين فربى شده است و صبر لاغر