تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 799

مساهمون:

ص٧٩٩

در صفت شراب و مدح ممدوح خود گفته

زان تلخ ميى گزين كه گرداند * نيروش روان تلخ را شيرين از طلعت او هوا چنان گردد * كز خون تذرو سينه شاهين استاد شهيد زنده بايستى * وان شاعر تيره‌چشم روشن‌بين تا شاه مرا مديح گفتندى * ز الفاظ خوش و معانى رنگين

و له

نگه كن آب و يخ در آبگينه * فروزان هر سه همچون شمع روشن گدازيده دوتا يكتا فسرده * به يك لون اين سه گوهر بين ملون

و له ايضا

اكنون فكنده بينى از ترك تا يمن * يك‌چند گاه زير پى آهوان سمن
* * *
من برآنم كه تو دارى خبر از راز فلك * نه برآنم كه تو از راز رهى بىخبرى تا ز گفتار جدا باشد پيوسته نگار * تا ز ديدار برى باشد همواره پرى نيكخواه تو ز گفتار بدى باد جدا * بدسگال تو ز ديدار بهى باد برى

و له ايضا

درافكند اى صنم ابر بهشتى * زمين را خلعت ارديبهشتى چنان گردد جهان هزمان كه در دشت * پلنگ آهو نگيرد جز به كشتى زمين برسان خون‌آلوده ديبا * هوا برسان مشك اندوده وشتى بدان ماند كه گويى از مى و مشك * مثال دوست بر صحرا نبشتى بتى رخسار او همرنگ ياقوت * ميى بر گونهء جامهء كنشتى جهان طاوس گونه گشت گويى * به جايى نرمى و جايى درشتى ز گل بوى گلاب آيد بدان‌سان * كه پندارى گل اندر گل سرشتى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 799 | رضا قليخان هدايت