در صفت شراب و مدح ممدوح خود گفته
زان تلخ ميى گزين كه گرداند * نيروش روان تلخ را شيرين
از طلعت او هوا چنان گردد * كز خون تذرو سينه شاهين
استاد شهيد زنده بايستى * وان شاعر تيرهچشم روشنبين
تا شاه مرا مديح گفتندى * ز الفاظ خوش و معانى رنگين
و له
نگه كن آب و يخ در آبگينه * فروزان هر سه همچون شمع روشن
گدازيده دوتا يكتا فسرده * به يك لون اين سه گوهر بين ملون
و له ايضا
اكنون فكنده بينى از ترك تا يمن * يكچند گاه زير پى آهوان سمن
* * *
من برآنم كه تو دارى خبر از راز فلك * نه برآنم كه تو از راز رهى بىخبرى
تا ز گفتار جدا باشد پيوسته نگار * تا ز ديدار برى باشد همواره پرى
نيكخواه تو ز گفتار بدى باد جدا * بدسگال تو ز ديدار بهى باد برى
و له ايضا
درافكند اى صنم ابر بهشتى * زمين را خلعت ارديبهشتى
چنان گردد جهان هزمان كه در دشت * پلنگ آهو نگيرد جز به كشتى
زمين برسان خونآلوده ديبا * هوا برسان مشك اندوده وشتى
بدان ماند كه گويى از مى و مشك * مثال دوست بر صحرا نبشتى
بتى رخسار او همرنگ ياقوت * ميى بر گونهء جامهء كنشتى
جهان طاوس گونه گشت گويى * به جايى نرمى و جايى درشتى
ز گل بوى گلاب آيد بدانسان * كه پندارى گل اندر گل سرشتى