همه دشت پرآهن و سيم و زر * سنان و ستام و سليح و كمر
چو خورشيد برزد سر از كوهسار * بگسترد ياقوت بر پشت قار
بياورد لشكر بدرياى چين * بر او تنگ شد پهن روى زمين
ز تورانزمين تا بسقلاب روم * نماندند [ آباد يك مرز ] و بوم
همه سر بريدند برنا و پير * زن و كودك و خرد گشته اسير
نه اسب و سليح و نه بذر و نه باغ * نه كاخ و نه ايوان نه گلشن نه راغ
خواب ديدن گودرز و رفتن گيو بتركستان به طلب كيخسرو و آوردن او را بايران
چنان ديد گودرز يك شب بخواب * كه ابرى برآمد ز ايران پرآب
از آن ابر باران خجسته سروش * بگودرز گفتى كه بگشاى گوش
ز تنگى چو خواهيد گشتن رها * از آن بدكنش ترك نراژدها
بتوران يكى شهريارى نو است * كجا نام او شاه كيخسرو است
بايران چو آيد پى فرخش * ز چرخ آنچه پرسد دهد پاسخش
ز گردان ايران و گردنكشان * نيابد جز از گيو ازو كس نشان
چو گودرز از خواب بيدار شد * ستايشكنان پيش دادار شد
پرانديشه شد گيو را پيش خواند * وزين خواب چندين سخنها براند
بايوان شد و ساز رفتن گرفت * ز خواب پدر مانده اندر شگفت
بتوران همىرفت چون بيهشان * مگر يابد از خسرو نو نشان
چنين تا برآمد براين هفت سال * ميان سود از تيغ و بند دوال
خورش گور و پوشش خود از چرم گور * گيا خورد گاهى و گاه آب شور
همىگشت گرد بيابان و كوه * به رنج و بهسختى و دور از گروه
چنان بد كه روزى پرانديشه شد * به نزديكى نامور بيشه شد
زمين سبز و جويى پر از آب ديد * همانجاى آرامش و خواب ديد
فروآمد از اسب در مرغزار * بخفت او پرانديشه از روزگار
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار * همىگشت انديشه را خواستار