بسان سياوش سرش را ز تن * ببرند و كركس بپوشد كفن
چو آگاهى آمد بافراسياب * همىكند موى و همىريخت آب
خروش آمد و نالهء گاودم * دم ناى سرغين و رويينهخم
چو برخاست از دشت گرد سپاه * كس آمد بر رستم كينهخواه
كه آمد سپهدار افراسياب * دمان با سپاهى چو كشتى بر آب
برآمد خروش سپاه از دو سوى * جهان شد پر از مردم جنگجوى
كشته شدن پيلسم بدست رستم
خورو ماه گفتى بزنگ اندر است * ستاره بكام نهنگ اندر است
شد از سم اسبان زمين سنگ رنگ * ز نيزه هوا همچو پشت پلنگ
درخشيدن تيغهاى بنفش * بابر اندرآمد سنان درفش
بيامد بقلب سپه پيلسم * دلى پر ز كين چهره كرده دژم
كه با رستم امروز جنگ آورم * همه نام او زير ننگ آورم
ازو شاد شد جان افراسياب * سر نيزه بگذاشت از آفتاب
چو بشنيد پيران غمين گشت سخت * بيامد بر شاه پيروزبخت
بشه گفت كاين مرد برناى تيز * همى با تن خويش جويد ستيز
برادر تو دانى چو كهتر بود * فزونتر به دو مهر مهتر بود
گر او با تهمتن نبرد آورد * سر خويشتن زير گرد آورد
برآراست مر جنگ را پيلسم * همىراند چون شير با باد و دم
تهمتن برانگيخت از جا نوند * درآمد بكين چون سپهر بلند
يكى نيزه زد بر كمربند او * ز زين برگرفتنش بكردار گوى
همىتاخت تا قلب توران سپاه * بينداختش خسته در قلبگاه
چنين گفت كاين را بديباى زرد * بپوشيد كز گرد شد لاجورد
بباريد پيران ز مژگان سرشك * تن پيلسم درگذشت از پزشك
خروش آمد از لشكر هر دو روى * ده و دار گردان پرخاش جوى