به دو گفت شمشيرزن سى هزار * ببر نامدار از در كارزار
تو فرزندى و نيكخواه منى * ستون سپاهى و ماه منى
كنون پيشرو باش و بيدار باش * سپه را ز رستم نگهدار باش
ز پيش پدر سرخه بيرون كشيد * درفش و سپه سوى هامون كشيد
طلايه چو گرد سپه ديد رفت * بپيچيد نزد فرامرز تفت
ز ايران سپه برشد آواى كوس * ز گرد سپه شد جهان آبنوس
درخشيدن تيغ الماسگون * سنانهاى آغار داده به خون
تو گفتى كه برشد ز گيتى بخار * برافروخت زو آتش كارزار
چو سرخه بدانگونه پيكار ديد * درفش فرامرز سالار ديد
عنان را به پور سرافراز داد * به نيزه درآمد كمان بازداد
فرامرز بگذاشت قلب سپاه * سوى سرخه با نيزه شد كينهخواه
يكى نيزه زد همچو آذرگشسب * ز كوهه ببردش سوى يال اسب
ز نيروى اسبان و از زخم سخت * فرامرز را نيزه شد لختلخت
همانگاه چون سرخه را يافت تنگ * بتازيد به روى چو تازان پلنگ
كمربند بگرفت و از پشت زين * برآورد و ناگه زدش بر زمين
درفش تهمتن همانگه ز راه * بديد آمد و بانگ پيل و سپاه
يكى داستان زد بدين پيلتن * كه هركس كه سر بركشد ز انجمن
هنر بايد و گوهر نامدار * خرد يار و فرهنگ آموزگار
چو اين چار گوهر بجاى آورد * دلاور شود برز و پاى آورد
فرامرز نشگفت اگر كينكش است * كه فولاد را دل پر از آتش است
چو ناورد با سنگ خارا كند * ز دل راز خويش آشكارا كند
ز آتش نبينى جز افروختن * جهانى چو پيش آيدش سوختن
بسرخه نگه كرد پس پيلتن * يكى سرو آزاده بد در چمن
برش چون بر شير و رخ چون بهار * ز مشك سيه كرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش بدشت * ابا خنجر و روزبانان و طشت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1475
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٧٥