پس آگاهى آمد سوى نيمروز * بنزديك سالار گيتىفروز
تهمتن چو بشنيد ازو رفت هوش * ز زابل بزارى برآمد خروش
به يك هفته با سوگ بود و دژم * به هشتم برآمد ز شيپور دم
بدرگاه كاووس بنهاد روى * دو ديده پر از خون و دل كينهجوى
چو آمد بر تخت كاووس كى * سرش بود پرخاك و بر خاك پى
خروشان برفت از بر تخت اوى * بايوان سودابه بنهاد روى
بخنجر به دونيمه كردش به راه * نجنبيد بر تخت كاووس شاه
به يك هفته با سوگ و با آب چشم * بدرگاه بنشست دل پر ز خشم
به هشتم بزد ناى رويين و كوس * بيامد بدرگاه گودرز و طوس
بديشان چنين گفت رستم كه من * بدين كين نهادم دلوجان و تن
از امروز تا در جهان زندهام * به درد سياوش دل آكندهام
نبيند دو چشمم مگر گرد رزم * حرامست بر جان من جام بزم
مهان برگرفتند با او خروش * تو گفتى جهان اندرآمد به جوش
از ايران يكى بانگ برشد بابر * تو گفتى زمين شد كنام هزبر
جهان پر شد از كين افراسياب * به دريا تو گفتى به جوش آمد آب
نبد جاى پوينده را بر زمين * ز نيزه هوا ماند اندر كمين
ببستند گردان ايران ميان * به پيش اندرون اختر كاويان
سپه را فرامرز بد پيش رو * كه فرزند او بود و سالار نو
و زان سو نوندى برون شد ز راه * بنزديك سالار توران سپاه
كه آمد بكين رستم پيلتن * ز ايران بزرگان همه انجمن
سپه را سراسر بهم برزدند * ببوم و ببر آتش اندر زدند
آگاه شدن افراسياب از آمدن رستم بتوران زمين و فرستادن سرخه و كشتن فرامرز سرخه را
چو بشنيد افراسياب اين سخن * غمين گشت از آن كردههاى كهن
ز گنداوران سرخه را پيش خواند * ز رستم فراوان سخنها براند