مراجعت گرسيوز از نزد سياوش و بدگويى نمودن از او در نزد افراسياب و كشتن افراسياب سياوش را
ز بيگانه پردخت كردند جاى * نشستند و جستند هرگونه راى
به دو گفت گرسيوز اى شهريار * سياوش از آن شد كه ديدى تو پار
ز روم و ز چين پيشش آيد پيام * همه ياد كاووس گيرد بجام
دو كشور يكى آتش و ديگر آب * بدل يك ز ديگر گرفته شتاب
تو خواهى كه بر خيره خفت آورى * مگر باد را در نهفت آورى
دل شاه از آن كار شد دردمند * پر از غم شد از روزگار نژند
كه گرما بشوريم بر بىگناه * بنپسندد اين داور هور و ماه
به دو گفت گرسيوز اى شهريار * مكن خود دگر كار پرمايه خوار
تو دانى كه پروردگار پلنگ * نبيند ز پرورده جز زخم چنگ
نديده است كس جفت با پيل شير * نه آتش دمان از برو و آب زير
اگر بچهء شير ناخورده شير * بپوشد كسى در ميان حرير
بگوهر شود باز چون شد بزرگ * نترسد ز آهنگ پيل سترگ
سبكسار مردم نه و الا بود * اگرچه گوى سرو بالا بود
هر آنجا كه روشن شود راستى * فروغ دروغ آورد كاستى
چو بشنيد افراسياب اين سخن * به دو تازه شد روزگار كهن
بفرمود تا در دميدند ناى * همان سنج و شيپور و هندى دراى
فرنگيس بگرفت گيسو بدست * گل ارغوان را بفندق بخست
پر از خون شد آن گيسوى مشكبوى * دلش شد پرآتش پر از آب روى
همى مشك پاشيد بر كوه سيم * دو لاله ز خوناب او بر دونيم
سياوش بترسيد از بيم جان * و ليكن نمىخواست كشتن نهان
چنين گفت زان پس بافراسياب * كه اى پرهنر شاه با جاه و آب
چرا كشت خواهى كسى را كه تاج * بگريد برو زار با تخت عاج
سپاه دو كشور پر از كين كنى * زمين و زمان پر ز نفرين كنى