مژده دادن پيران به سياوش از دادن افراسياب فرنگيس دختر خود را بوى و حسد گرسيوز
سپهدار پيران ميان را ببست * يكى بارهء تيزتك برنشست
بكاخ سياووش بنهاد روى * بسى آفرين كرد بر فر اوى
به دو گفت كامروز بر سازكار * بمهمانى دختر شهريار
سياووش را دل پر آزرم شد * ز پيران رخ او پر از شرم شد
زمين را ببوسيد گلچهر و گفت * كه خورشيد را گشت ناهيد جفت
همى هفت روزش بياراستند * سيهمشك بر گل بپيراستند
بيامد فرنگيس چون ماه نو * بنزديك آن تاجور شاه نو
زمين باغ گشت از كران تا كران * ز شادى و آواز رامشگران
فرنگيس را در عمارى نشاند * بنه برنهاد و سپه را براند
بشادى بشد تا به شهر ختن * همه نامداران شدند انجمن
بجايى رسيدند كاباد بود * يكى خوب و فرخنده بنياد بود
درختان بسيار و آب روان * همىشد دل سالخورده جوان
به يكسو ز دريا و يكسو ز كوه * به يكسوى نخجير دور از گروه
همه مردمان زو بده شادكام * سياووش گردش نهادند نام
بهر گوشهيى گنبدى ساختند * سر آن بابر اندر افراختند
چه بندى دل اندر سراى سپنج * چه نازى بگنج و چه نالى ز رنج
بيا تا بشادى كنون مى خوريم * چو گاه گذشتن رسد بگذريم
چو پيران از آنجاى برگشت شاد * بيامد بر شاه توران چو باد
بپرسيد ازو شهريار بلند * ز حال سياووش و از چون و چند
به دو گفت پيران كه اى شاه دهر * ز فرت همه جاى را هست بهر
سياوش يكى جايگه ساخت نغز * پسنديدهء مردم پاك مغز
چو كاخ فرنگيس ديدم ز دور * چو گنج گهر بود برسان نور
بدان فر و آيين كه داماد تست * به خوبى بكام دل شاد تست
ز گفتار او شاد شد شهريار * كه شاخ برومندش آمد ببار