فكندند گويى بميدان شاه * برآمد خروش دليران به ماه
سياوش بر اسب سيه برنشست * بينداخت آن گوى لختى ز دست
پس آنگه بچوگان بر آن كار كرد * چنان شد كه با ماه ديدار كرد
ز چوگان او گوى شد ناپديد * تو گفتى سپهرش بر خود كشيد
از آن گوى خندان شد افراسياب * سر نامداران درآمد ز خواب
بآواز گفتند هرگز سوار * نديديم بر زين چو اين نامدار
بزه كرد خندان كمان گفت شاه * توان زد ازين تير بر چرخ ماه
بايران و توران كسى اين بچنگ * نيارد گرفتن بهنگام جنگ
بر و يال و كتف سياوش جز اين * نخواهد همى نيز بر پشت زين
نشست از بر باد پايى چو ديو * بيفشرد ران و برآمد غريو
يكى تير زد بر ميان نشان * نهاده بر آن چشم گردنكشان
خدنگى دگرباره هم چارپر * بچرخ اندرون راند و بگشاد بر
عنان را بپيچيد بر دست راست * بزد بار ديگر بدانسان كه خواست
كمان را بزه بر ببازو فكند * بيامد بر شهريار بلند
فرود آمد و شاه بر پاى خاست * هنر گفت بر گوهرت بر گواست
از آن جايگه سوى كاخ بلند * برفتند شادان دل و ارجمند
رفتن سياوش به شكار و هنر نمودن و زن گرفتن از پيران ويسه و افراسياب
برفتند روزى به نخچيرگاه * همىرفت با باز و با يوز شاه
سياوش بدشت اندرون گور ديد * چو باد از ميان سپه بردميد
سبك شد عنان و گران شد ركيب * همىتاخت اندر فراز و نشيب
يكى را به شمشير زد بر دونيم * دو دستش ترازو شد و گور سيم
بغار و بكوه و بهامون بتاخت * به نخجير شمشير و نيزه بساخت
به هر جايگه بر يكى توده كرد * سپه را به نخجير فرسوده كرد
از آن جايگه سوى ايوان شاه * همه شاد دل برگرفتند راه