چو خورشيد تابنده بنمود پشت * هوا شد سياه و زمين شد درشت
سياووش لشكر بجيحون كشيد * ز آب دو ديده رخش ناپديد
چنان هم همه شهرها تا بچاچ * تو گفتى خروسى است با طوق و تاج
ز خويشان گزين كرد پيران هزار * پذيره شدن را همه با نثار
سياوش چو بشنيد كامد سپاه * پذيره شدن را برآراست راه
ببوسيد پيران سراپاى او * همان خوبچهر دلاراى او
برفتند هر دو بشادى بهم * سخن ياد كردند از بيشوكم
همه شهر ز آواز چنگ و رباب * همى خفته را سر برآمد ز خواب
به خوردن نشستند با يكدگر * سياوش پسر گشت و پيران پدر
چنين تا رسيدند بر شهر گنگ * كه آن بود خرم سراى درنگ
پياده بكوى آمد افراسياب * از ايوان ميان بسته و پرشتاب
سياوش چو او را پياده بديد * فرود آمد از اسب و پيشش دويد
گرفتند مر يكدگر را به بر * همى بوسه دادند بر روى و سر
به دو اينچنين گفت افراسياب * كه كين از جهان اندرآمد بخواب
ازينپس نه آشوب خيزد نه جنگ * بآبشخور آيد گوزن و پلنگ
كنون شهر توران ترا بندهاند * همه دل به مهر تو آكندهاند
يكى تخت زرين نهادند پيش * همه پايهها چون سر گاوميش
بديباى چينش بياراستند * ز هرگونهيى سازها خواستند
بفرمود شه تا رود نزد كاخ * بباشد بكام و نشيند فراخ
سياوش چو در پيش ايوان رسيد * سر كاخ ايوان بكيوان رسيد
برفتند با رود رامشگران * بباده نشستند يكسر سران
به دو داد جان و دل افراسياب * همى بىسياوش نيامدش خواب
به شبگير كز خواب برخاستند * همه روى ميدان بياراستند
خروش تبيره ز ميدان بخاست * همى خاك با آسمان گشت راست
ز آواز سنج و دم كره ناى * تو گفتى بجنبيد ميدان ز جاى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1466
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٦٦