گواهى همىداد دل در شدن * كه ديدار ازآنپس نخواهد بدن
چنين است كردار گردنده دهر * گهى نوش بار آوردگاه زهر
سپه را سوى زابلستان كشيد * ابا پيلتن روى دستان بديد
همىبود يك ماه با رود و مى * بنزديك دستان فرخندهپى
ازآنپس بيامد بنزديك بلخ * نيازرد يكتن بگفتار تلخ
سياووش زى بلخ شد با سپاه * يكى نامه بنگاشت نزديك شاه
ببلخ آمدم شاد و پيروزبخت * بفر جهاندار با تاج و تخت
كنون تا بجيحون سپاه منست * جهان زير پر كلاه منست
به سغد است با لشكر افراسياب * سپاه و سپهبد بر آن روى آب
گر ايدون كه فرمان دهد شهريار * سپه بگذرانم كنم كارزار
بشادى يكى نامه پاسخ نوشت * چو خرم بهار و چو روشن بهشت
كه منماى بر جنگ جستن شتاب * خود آيد بجنگ تو افراسياب
فرستاده نزد سياوش رسيد * چو او نامهء شاه ايران بديد
از آن نامهء شاه دل شاد كرد * بنامه درون شاه را ياد كرد
به شبگير گرسيوز آمد بدر * بسر بر كلاه و ببسته كمر
بيامد به پيش سياوش زمين * ببوسيد و بر شاه كرد آفرين
همى راى هر دو بر آن شد درست * كه از كينه دل را بخواهند شست
چو كاووس بشنيد شد پر ز خشم * برآشفت از آن كار و بگشاد چشم
يكى نامه فرمود با خشم و جنگ * زبان تيز و رخساره چون با درنگ
چو نامه بدست سياوش رسيد * بدانگونه رفتار ناخوش شنيد
ز كار پدر بر دل انديشه كرد * ز تركان و از روزگار نبرد
چه بايد همى خيره خون ريختن * دگر دل بكين اندر آويختن
شوم كشورى جويم اندر جهان * كه نامم ز كاووس ماند نهان
سر و مغز كاووس آتشكده است * همان نامهء جنگ او بيهده است
كسى كو ز فرمان يزدان بتافت * سراسيمه شد خويشتن را نيافت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1465
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٦٥