نهاده بدان دشت هيزم دو كوه * جهانى نظاره بر او بر گروه
نخستين دميدن سيه شد چو دود * زبانه برآمد پس از دود زود
سياوش بيامد بنزد پدر * يكى خود زرين نهاده بسر
يكى تازىيى برنشسته سياه * همىگرد نعلش برآمد به ماه
سياوش بدانگونه اسبش بتاخت * كه گويى كه اسبش ز آتش بساخت
يكى دشت با ديدگان پر ز خون * كه تا او ز آتش كى آيد برون
چو او را بديدند برخاست غو * كه آمد ز آتش برون شاه نو
چنان آمد اسب و قباى سوار * كه گفتى سمندر بشد در شرار
به پيش پدر شد سياووش پاك * نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك
سياووش را تنگ در برگرفت * ز كردار بد پوزش اندرگرفت
برين نيز بگذشت يك روزگار * به دو گرمتر شد دل شهريار
رفتن سياوش بجنگ توران و مصالحه كردن و رنجش از پدر و رفتن بنزد افراسياب
چنان شد دلش تازه از مهر او * كه ديده نه برداشت از چهر او
به دو شادمان بود شاه جهان * كه بشنيد گفتار كار آگهان
كه افراسياب آيد و صد هزار * گزيده ز تركان دلاور سوار
دل شاه كاووس از آن تنگ شد * كه از بزم و رامش سوى جنگ شد
سياوش از آن دل پرانديشه كرد * روان را ز انديشه چون بيشه كرد
بدل گفت من ساز اين رزمگاه * به خوبى بگويم بجويم ز شاه
بشد با كمر پيش كاووس شاه * به دو گفت من دارم اين رزمگاه
كه با شاه توران بجويم نبرد * سر سروران اندر آرم بگرد
بدان كار همداستان شد پدر * كه بندد سياوش بدان كين كمر
دو ديده پر از آب كاووس شاه * همىراند يك روز با او به راه
سرانجام مر يكدگر را كنار * گرفتند و هر دو چو ابر بهار
ز ديده همى خون فروريختند * بزارى خروشى برانگيختند