درم زير پايش همىريختند * عقيق و زبرجد برآميختند
شبستان بهشتى بد آراسته * پر از خوبرويان پر از خواسته
نشسته بگاهى سهيل يمن * سر زلف جعدش شكن در شكن
يكى تاج بر سر نهاده بلند * فروهشته تا پاى مشكين كمند
سياوش چو از پيش پرده برفت * به دو روى بنهاد سودابه تفت
بيامد خرامان و بردش نماز * ببر در گرفتش زمانى دراز
رخان سياوش چو گل شد ز شرم * بياراست مژگان بخوناب گرم
سياوش ازآنپس به سودابه گفت * كه اندر جهان خود ترا نيست جفت
نمانى مگر نيمهء ماه را * نشايى كسى را مگر شاه را
سر بانوانى و هم مهترى * من ايدون گمانم كه تو مادرى
تو بانوى شاهى و خورشيد گاه * سزد كز تو يابد بدينسان گناه
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ * به دو اندر آويخت سودابه چنگ
بزد دست جامه بدريد پاك * به ناخن دو رخ را همىكرد چاك
خروشيد سودابه و كند موى * همىريخت آب و همىكند روى
بشه گفت كامد سياوش بتخت * برآراست جنگ و درآويخت سخت
كه از تست جان و دلم پر ز مهر * چه پرهيزى از من تو اى خوبچهر
بينداخت افسر ز مشكين سرم * چنين چاك شد جامه اندر برم
پرانديشه شد زين سخن شهريار * سخن كرد هرگونهيى خواستار
ز سودابه بوى خوش و مشك ناب * همىيافت كاووس و بوى گلاب
نبود از سياوش بدانگونه بوى * نشان بسودن نبود اندروى
غمين گشت سودابه را خوار كرد * دل خويشتن زو پر آزار كرد
سرانجام گفت ايمن از هر دوان * نگردد مرا دل به روشنروان
مگر كاتش تيز پيدا كند * گنهكار را زار و رسوا كند
بدستور فرمود تا ساربان * هيون آرد از دشت صد كاروان
هيونان به هيزم كشيدن شدند * همه نامداران بديدن شدند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1463
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٦٣